86/06/31
enemy
به اميد اينكه دشمن دشمن من باعث نابودي دشمن ما شود.
86/06/28
جايگزيني
می تونم بیاموزم»
86/06/24
اين پول لعنتي
با اون ميشه يه خونه خريد،
ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.
ميتوني باهاش ساعت بخري،
ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.
من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم،
ولي احترام را نمیتونم واست بخرم.
ميتونم برات يه رختخواب بخرم،
ولي خواب خريدني نيست!
ميشه باهاش كتاب خريد.
ولي دانش و معرفت را نميشه.
اون ميتونه واسه تو دارو تهيه كنه،
اما تندرستي را نميتونه.
با پول ميشه خون تهيه كرد،
ولی زندگی خريدنـی نيست.
بنابراين ميبيني كه پول همه چيز نيست.
و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه.
من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم
و به عنوان يه دوست ميخوام كه رنج و زحمت را ازت دور كنم.
هر چی پول داری، بفرست واسه من.
و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميكنم.
(لطفاً فقط وجه نقد!!!)
86/06/24
جمله هفته
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند
فردريش ويلهلم نيچه
86/06/23
یادآوری مطلق
به مشکل بگو خدایی بزرگ دارم
86/06/19
life
86/06/18
شعر و ارزیابی خودم
فکر نفرمایید که یک وبلاگ به این راحتی عاشقانه میشه. یعنی با گذاشتن 4 تا شعر!
اما گاهی وقتا شعر به ادم آرامش میده. من زیاد با شعر میونه خوبی ندارم و دارم میفهمم که این یه زنگ خطره.
پس سعی میکنم بیشتر شعر بخونم.
احساس می کنم خیلی بی سوادم خیلی . وقتی وبلاگ دکتر مهر آیین رو که استادمه می بینم احساس می کنم لوگاریتم منفی بینهایتم!
اما از این به بعد با خودم قرار گذاشتم ادم بشم.بیشتر از قبل بخونم، بیشتر از قبل بنویسم، انقدر هم همه چیز رو سر سری نگیرم. این هم دو بیت شعر:
دارم از چشمان سياهت گله چندان، كه مپرس
كه چنان زود شدم بي سر و سامان، كه مپرس
كس به اميد وفا، ترك دل و دين نكند
كه چنانم من از اين كرده پشيمان، كه مپرس
یا حق
86/06/15
خدایا شکر
مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر
86/06/15
قهرمان واقعی
ودر پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد
تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد
و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت:ساده لوح خبر جالبی برات دارم! آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده. اون به تو کلک زده دوست من! رابرت با خوشحالی جواب داد:
"خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!
86/06/13
خبر در 60 ثانيه
86/06/12
آدمی برفی
ادم برفی ها تنها موجوداتی هستند که وقتی می میرند خود نیز می گرید
86/06/12
آدم خور!
چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار ميكنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما ميداند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بياطلاعي كردند.
بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"
يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژهها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار ميكنند نخوريد."
86/06/11
افسوس
86/06/11
افسوس
86/06/10
شرط
به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه می خواهد !!
(توضيح اينكه دل بي كينه در ميان ايرانيان فقط در بين مردگان ديده ميشود)
86/06/10
احساس !
احساس سوختن به تماشا نمی شود
86/06/10
كلام بزرگان
86/06/09
سپیده -شب
شب بلند و دل من در تب و تاب وای...
لحظه هام همه پر از حسرت خوابه وای...
ذره ذره دل من آب میشه تو سینه
آرزوی دیدنت مثل سرابه وای...
بیا و ستاره ای تو آسمونم باش...
بیا و چلچله شیرین زبونم باش...
مهربون من بیا تو همزبونم باش...
من بلا رو دوست دارم، بلای جونم باش...
حالا تو خون منی توی تنی یا نه...
از دل عاشق من، دل میکنی یا نه؟
بگو هنوز مال منی؟ عشق منی یا نه؟
نکنه خدا نکرده نکنی یادم؟ نکنه عزیز من، ز چشمت افتادم؟
نکنه تو قلبت خبری باشه؟ نکنه دلت با دگری باشه؟
هر نگاه گرم تو، امید فردام بود...
آخه عشقت عزیزم، خون تو رگهام بود
آرزوی تو، دینم و دنیام بود...
بی تو همدمم قطره اشکام بود...
86/06/08
یادآوری
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
86/06/06
نیمه شعبان مبارک
از غم حجر مکن ناله و فرياد که دوش
زدهام فالي و فريادرسي ميآيد
86/06/05
آزمایش
يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد ... اون يه آكواريم شيشه ای ساخت و اونو با يه ديوار شيشه ای به دو قسمت كرد.تو يه قسمت يه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهی كوچيكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود. ماهی كوچيكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای ديگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی كوچيكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد اما هر بار به يه ديوار نامرئی می خورد. همون ديوار شيشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد .بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچيك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اونطرف آكواريوم و خوردن ماهی كوچيكه كار غير ممكنيه. دانشمند شيشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچيكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر آكواريوم نذاشت .
ميدونيد چرا؟
اون ديوار شيشه ای ديگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه ای ساخته بود. يه ديوار كه شكستنش از شكستن هر ديوار واقعی سخت تر بود .اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنيم كلی ديوار شيشه ای پيدا می كنيم كه نتيجه ی مشاهدات و تجربياتمونه. و خيلی هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن .
