همسرم سلام...
| ||
در 15 سالگی اموختم که مادران از همه بهتر میدانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 30سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35سالگی متوجه شدم ، آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ، بلکه چیزی است که
خود میسازد .
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را دوست داریم انجام
دهیم ، بلکه در این است که کاری را انجام میدهیم دوست داشته باشیم .
در 45 سالگی یاد گرفتم 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق میافتد و
90 درصد آن است که چگونه نسبت به اتفاقات واکنش نشان دهیم .
در 50سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی
است .
در 55سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
.
در 60سالگی متوجه شدم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمیتوان
عشق ورزید .
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه
لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساُله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ، بلکه
خوب بازی کردن با کارتهای بد است .
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه
میدهد و به محض آنکه گمان کرده رسیده شده است ، دچار آفت می شود .
در 80سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85سالگی دریافتم که زندگی همانا زیباست
- پروفسور محمود حسابي
و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.
به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.
مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :
**آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم.**
مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید
به مغازه دار گفت :* ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.*
خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟
زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو
به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد
وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.
خواربار فروش باورش نشدو با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد
کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است.
روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود :
**ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.**
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
زن خداحافظی کرد و رفت.
نکته:*** فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.***
باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی كیو شما را نشان میدهد.
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میكشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم كنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه كنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یك كبریت داشته باشید و وارد یك اتاق سرد و تاریك شوید كه در آن یك بخاری نفتی یك چراغ نفتی و یك شمع باشد اول كدامیك را روشن میكنید؟
7- فردی خانه ای ساخته كه هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیك میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به كشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده كنید و 7 مسافر جدید را سوار كنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار كنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
ارزيابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد
پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
2- یك ساعت (شما یك قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
3- ساعت كوكی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 كه برسد زنگ میزند كه
ساعت 9 شب است
4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)
5- او 9 گوسفند خواهد داشت
6- كبریت
7- سفید چون خانه ای كه هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوك قطب جنوب باشد
8- همان2 سیب
9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)
قبل از ازدواج ٠ ٠ ٠
مرد: آره، ديگه نمیتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: میخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فكرش را هم نكن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت كردی؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى میكنی؟
زن: منو مسافرت میبری؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو میزنی؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
زن: میتونم بهت اعتماد كنم؟ ٠ ٠
بعد از ازدواج همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد
========================================
مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟