87/04/31
شعری از فریدون مشیری
بــی تــو مـهــتــاب شــبــی بــاز از آن کـــوچـــه گــذشـــتــم
هــمــه تــن چـشــم شــدم خـیــره بــه دنــبــال تــو گـشـتـــم
شــوق دیــدار تــو لــبــریـز شــد از جــــام وجــــودم
شـــدم آن عـــاشــــق دیــوانـــه کـــه بـــــودم
در نــهـانـخــانــه جـانــم گــل یـاد تــو درخــشـیـــد
بــاغ صـــد خـــاطــره خـنــدیــــد
عــطــر صــد خــاطـــره پـیــچــیـــد
یــادم آمــد کــه شـبـــی بــا هــم از آن کــوچــه گــذشتــیـــم
پــر گـشــودیــم و درآن خــلـــوت دلــخــواســتـــه گــشــتــیــــم
ســـاعــتــی بـــر لــب آن جـــوی نــشــســتـــیـــــــــم
تــو هــمــه راز جـــهــان ریــخــتـــه در چــشـــم ســیـــاهــــت
مــــــن هـمــه مـــحــو تــمــاشــــای نـــگـــــاهـــــت
آســمـــان صــــاف و شـــــب آرام
بــخـــت خــنـــدان و زمــــان رام
خــوشــه مـــاه فــرو ریــخــتــــه در آب
شـــاخــه هـــا دســـت بـــر آورده بـــه مــهــتـــــــاب
شــب و صــحــــرا و گـــل و ســنـــگ
هــمــه دل داده بـــه آواز شـــبـــاهــنــگ
یــادم آیــد تــو بــه مــن گــفــتــی از ایـــن عــشـــق حــذر کــــن
لــحــظــه ای چــنـــد بــر ایـــن آب نـــظـــر کــــــن
آب آیــیــنـــه عــشـــق گـــذران اســــت
تـــو کــه امــروز نــگـــاهـــت بـــه نــگـــاهــی نــگـــران اســت
بـــاش فـــردا کــه دلــت بـــا دگــــران اســــــت
تـــا فـــرامــوش کـــنــی چــنــدی از ایـــن شــهــــر ســفـــر کــــن
بــا تـــو گــفــتـــم حـــذر از عــشــق ؟ نــدانــــم
ســفــر از پــیــش تـــو ؟ هــرگـــز نـــتــــوانــــــم
روز اول کــه دل مــــن بـــه تــمــنــای تــو پــــــر زد
چــــون کــــبــوتــر لـــب بــــام تـــو نـــشــســتـــم
تــو بـــه مـــن ســـنـــگ زدی مــن نـــه رمــیــــدم نـــه گــســســتــم
بـــازگــفــتـــم کــه تـــو صـــیـــادی و مـــن آهـــوی دشـــتــــم
تـــا بـــه دام تـــو در افــتـــم هــمـــه جــا گــشـــتـــم و گـــشـــتـــم
حـــــذر از عــــشــــق نــــدانـــــم
ســـفـــر از پـــیـــش تـــو هـــرگـــز نــتــوانـــم نــتـــوانـــم
اشــــکــــی از شـــاخــــه فــــرو ریـــخـــــت
مـــرغ شــــب نـــالـــه تــلــخـــی زد و بــگـــریـــخــــت
اشــــک در چـــشــــم تـــو لــــرزیــــــد
مـــــاه بــــر عــشــــق تـــو خـــنــــدیــــد
یـــادم آیـــد کـــه دگــــر از تـــو جـــوابـــی نــشــنــیـــدم
پــــای دردامـــــن انـــــدوه کـــشـــیــــدم
نــگــســســـتــــم نـــرمـــیــــدم
رفـــت در ظـــلــمـــت غــــم آن شـــب و شـــبــهـــای دگـــر هـــم
نـــه گـــرفــتـــی دگــــر از عـــاشــــق آزرده خـــبــــر هــــم
نـــه کــنـــی دیــگـــر از آن کـــوچـــه گــــذر هـــم
بــــی تــو امـــا بـــه چـــه حـــالـــی مـــن از آن کـــوچـــه گــذشــتـــم
87/04/29
لینکی که من سالها ندیده بودم و جلوی چشمانم برق میزد. سایت رسمی صادق هدایت تمامی این مطالب را در خود دارد.
صادق هدایت سبک جدید از نوشتن را به ادبیات فارسی آورد. این را من نمی گویم. من که کسی نیستم. اساتید و بزرگان ادب ایران میگویند.


مطالعه کتب صادق هدایت
عکسها
نقاشی ها
زندگی نامه
87/04/29
آرامگاه احمد شاملو
كه بي صدا رفت
شاعري توانا
احمد شاملو...

87/04/28
87/04/28
87/04/28
مجددا منابع فوق ليسانس رشته Teaching را در پايين به تفكيك قرار ميدهم. دقت كنيد كه منابع ستاره دار منابع مهمي هستند كه بايد حتما خوانده شود:
- Fundamentals Consideration Language Testing (Bachman)
- Testing in Language Programs (Brown)**
- Principles of Language Testing (Alan Davies)
- Testing Eng. as a Second language (Harn's)
- Language Testing (McNamara)
- Lang. Testing Practice (Bachman & Palmer)
- Language Testing (Dr. Mosalanejad)
- Testing (FaJaB)
- Testing (Widson)
- A course in Language Teaching (Penny Ur)
- Instructed Second Language Acquisition (Rod Ellis)
- Theories,Approach & Method (Akbar Mirhassani)
- Principles of Language Learning & Teaching (Douglas Brown)
- Teaching English (Celce Murcia)
- Second Language Learning & Teaching (Vivian Cook)
- Developing Language Skills (Chastain)**
- Second Language Acquisition (Ellis)
- Techniques and Principles in Language Teaching (Larsen - Freeman)**
- ELT Quick and Easy (Mozhgan Rashtchi &...)
- Approaches and Methods in Language Teaching (Richards & Rogers)
- Linguistics and Language (Julia Falk)*
- Study of Language (George Yule) ***
- An Introduction to Language (Fromkin)**
- Fundamentals Concepts in Linguistics (Mahmud FarokhPey)
- Applied Linguistics (Cook)
- Any Book about Universal Grammar.
- Linguistics (Akmajian)
- Dictionary of Linguistics & Phonetics (Christal)
- Dictionary of Teaching (Richards & Schmidt)
- Methodology (Chastain) Chapter 1 to 11 Only
- Larson Freeman (full of His Book)
- Brown Principles (Full of His Book)
- Richards & rajons
- Principles of Teaching Foreign Languages (Dr. Mosalanejad)
- Longman TOEFL (Paper Test)
- Vocabulary for college-Bound Students
- Vocabulary Builder (Webster Merriam)
- Word Power Made Easy (Norman Lewis)
- 1100 Words for TOEFL
- Essential Words for the TOEFL
87/04/28
87/04/28
دیشب تا دیر وقت نشستم و کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهریرا را خواندم. کتاب ترجمه احمد شاملو هست. خدا رحمتش کند. ترجمه اش نظیر ندارد.
تمام کتاب در سایت رسمی شاملو وجود دارد که به من در عرض دو - سه ساعت خواندمش.
(از یک و نیم صبح تازه شروع کردم به خواندنش!)
میدونم... خنده داره... سی سالم شده و تازه این کتاب رو خواندم.
اشکالی ندارد. دیر خواندن بهتر از هرگز نخواندن است.
راستی...
این هم لینک خواندن کتاب
شازده کوچولو
بخوانید و لذت ببرید.
من که شب پنج شنبه ام رو دادم و این کتاب زیبا رو خواندم.
87/04/28
خسرو شکیبایی در گذشت
عصرایران - خسرو شکیبایی ، دارفانی را وداع گفت.

به گزارش خبرنگار عصرایران ، این بازیگر توانمند سینمای ایران ، مقارن ساعت 9 صبح امروز در تهران درگذشت .
شکیبایی از عارضه قلبی رنج می برد و در بیمارستان پارسیان بستری بود.
این هنرمند هنگام درگذشت64 ساله بود. او در طول زندگی هنری خود دهها جایزه از جشنواره های داخلی و خارجی برده بود.
http://www5.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=106224
87/04/27
شعري از فرخ تميمي
فرهاد
هاله ی اندوه گنگی در نگاه سرد «شیرین» است
تکیه داده بر ستون مرمر ایوان مهین بانو
گربه آبستنی خوابیده بر دامان او
آرام می خُرَد
●
نقش «شیرین» در شمال باغ
مانده آویزان ز شاخ سیب
«خسرو» دلداده بر معشوق دیگر، زیر لب با طعنه می خواند
چشم این تصویر
کی نشانی دارد از چشمان عاشق پرور «شیرین» ؟
«خسرو» یکدم گوشمالی می دهد زه را و می گوید
چشم «شیرین» نقطه ی خوبیست، فرمودیم
آزمودن این کمان تازه را شاید .
●
تیری از ترکش برون آورد سالار کمانداران
- خسرو عالم
این خدنگ پارتی، این باز خوش پرواز
آشنای چلّه و شست است .
●
برقی از کوه بلند بیستون برخاست
آذرخش تیشه ی «فرهاد» ؟
شعله خشمی فروزد در نگاه نقش
بانگ رعد آسا
خروش سینه ی فرهاد
خواب را از دیدگان گربه می گیرد.
87/04/26
وقتي خنديدم گفتند ديوونه اي
وقتي جدي بودم گفتند مغروري
وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش
وقتي حرف زدم گفتند پر حرفي
وقتي ساكت شدم گفتند عاشقي
حالا هم كه عاشقم مي گويند: گناهه
87/04/22
آيدا در آينه
ایدا در اینه
لبانتبه ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
87/04/22
ترجمه شهر آيدا در آينه - از مرحوم احمد شاملو
Your lips, delicate as poetry,
turn the most voluptuous kiss
into such a coyness
that the cave animal uses it
to become human.
And your cheeks, with two oblique lines,
that lead your pride
and my destiny
I who have endured the night
without being armed
in anticipation of the dawn
and have brought back
a proud virginity,
sealed
from the brothels of barter.
(Never did a man so ruinously rise
to kill himself
as I settled the task of living)And your eyes are the secret of fire
and your love
is the victory of man
when he rushes to battle against his fate.
And your bosom
a tiny place to live
a tiny place to die
and an escape
from the city
that accuses the purity of the sky
shamelessly with a thousand fingers.
A mountain begins with its first rocks
and man with the first pain
in me, there was a cruel prisoner
not used to the clanking of his chains
I began with your first glance.
Tempests play magnificently
a tiny flute
in your grand dance.
And the singing of your veins
makes the sun of the always rise.
(Let me rise from sleep so
that all the lanes of the city
perceive my presence.)
Your hands are reconciliation
and friends helping that hostilities
may be forgotten.
Your forehead is a tall mirror
luminous and high
in which the Seven Sisters stare
to realize their beauty.
Two restless birds sing on your chest
from which direction will the summer arrive
so thirst will make
all the waters
even wholesomer?
That you may appear in the mirror
a life-long I kept
staring at it
all the lakes and the seas
I wept.
O Fairy in human form
whose body would not burn
except in the fire of illusion
your presence is a paradise
justifying escape from hell
it is an ocean overwhelming me
to wash me clean
of every lie
and of every sin.
And the dawn awakens by your hands
87/04/22
شعرها و نوشته های سعید بیابانکی
شادی روزگار یعنی کشک
خاطر بی غبار یعنی کشک
در قم و یزد و گرمسار و طبس
شرشر آبشار یعنی کشک
بین خرچنگ های مردابی
سخن از خاویار یعنی کشک
چون که پروازها سر وقتند
سالن انتظار یعنی کشک
چون که بینش پژوه می خواند
اثر شاهکار یعنی کشک
محسن نامجو که خواننده است
بیژن کامکار یعنی کشک
کارگردان اگر که ده نمکی است
منشی و دستیار یعنی کشک
جیب ما را زدند از چپ و راست
هم یمین هم یسار یعنی کشک
تک جناحی اگر شود کشور
پس گروه فشار یعنی کشک !
چون که مستعجل است هر دولت
صحبت از اقتدار یعنی کشک
همه چون مومنند و مومنه اند
لاجرم سنگسار یعنی کشک
چون دمد توی صور اسرافیل
قطر سنگ مزار یعنی کشک ....!
87/04/21
87/04/21
* حتی آنگاه که بدون امید زندگی می کنیم هم آرزوهایی داریم . ( دانته )
* چیزی عوض نمی شود ماییم که دگرگون می شویم . ( هنری دیوید تورو )
* مهم نیست اگر زمین بخورید ، مهم دوباره برخاستن است . ( وینسنت لمباردی )
* ذهن مثل چتر نجات است ، وقتی عمل می کند که باز شده باشد .
* دو گوش داریم ویک زبان ، برای اینکه بیشتر بشنویم و کمتر بگوییم . ( دیوژن )
* آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت زند )
* کسی به حساب می آید که دیگران را به حساب آورد . ( مالکم س . فوربی )
* دانش همیشه از پی نادانی می آید ، از همین رو باید از آنچه نمی دانیم به شوق آییم .
* وقتی در دیگران خوبی بجویید ، بهترین را در خودتان خواهید یافت . ( مارتین والش )
* بعضی مردم با سرشان احساس می کنند و با دلشان فکر می کنند . ( جی کی لیختنبرگ )
* خوشبختی ، میان پرده بدبختیهاست . ( دن مارکی )
* عاشق بودن یعنی خوشبختی خود را با خوشبختی دیگری توأم کردن . ( گرتنرید ویلهلم نن لوبریست )
* مادام که کسی بتواند عشق بورزد و لذت ببرد ، جوان خواهد ماند . ( پابلو کازاف )
* بادا که همه روزهای عمرتان را زندگی کنید . ( جاناتان سویفت )
* بعد از فعل عاشق شدن ، یاری دادن زیباترین فعل جهان است . ( کنتس برتا فون سوت نه )
* دوست که تقاضا می کند ، فردا وجود ندارد . ( ضرب المثل قدیمی )
* زبان دوستی واژه نیست ، معناست . ( هنری دیوید تورو )
* بگذار هر روز ، رویایی باشد در دست ، عشقی باشد دردل ، دلیلی باشد برای زندگی ( کلودیاآدرین گراندی)
* بیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم . ( آن دیویس )
* به هر کاری که اراده کنیم تواناییم اگر آن گونه که سزاوار است پیگیر باشیم . ( هلن کلر )
* آنچه صادقانه باورداری نادرست نخواهد بود . ( دی اچ لارسن )
* کسی که راهی را با عشق می پیماید ، هرگز راه را تنها نپیموده است . ( سی تی دیویس )
* دوستت دارم نه تنها برای آنچه که هستی ، بلکه برای آنچه که هستم ، هنگامی که با توام .
* کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی .( کرستوفر مورلی )
* حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه با دیگران مشکن . ( نانسی سیمس )
* همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد . ( نانسی سیمس )
* تا از قلب دشواریها گذر نکنی هر گز توان و قدرت نیابی . ( کولین مک کارتی )
* تنها تو می توانی که آرامش را در اندرون خویش سکنا دهی . ( مارتیناری کوک )
* هر آنچه را که داری غنیمت شمار از زیاده خواهی در گذر . ( کتلین . ا . برین )
* غرور خود را نگهدار ، اما برای او زیست نکن . ( کارن استیونس )
* خود را از آنچه مانع می شود آنی شوی که خواهی رها ساز . ( ادموند اوینل )
* آن باش که هستی و آن سو که توان بودنت هست . (رابرت لویی استیونسون )
* به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن . ( شکسپیر )
* به آنچه که کرده ای غم خوردن بی فایده است . ( شکسپیر )
* اگر شرافتم را از دست بدهم ، وجودم را از دست داده ام . ( شکسپیر )
87/04/21
87/04/21
87/04/21
حق مطلب
87/04/20
منابع فوق ليسانس Teaching
منابع فوق ليسانس رشته Teaching را در پايين به تفكيك قرار ميدهم. دقت كنيد كه منابع ستاره دار منابع مهمي هستند كه بايد حتما خوانده شود:
- Fundamentals Consideration Language Testing (Bachman)
- Testing in Language Programs (Brown)**
- Principles of Language Testing (Alan Davies)
- Testing Eng. as a Second language (Harn's)
- Language Testing (McNamara)
- Lang. Testing Practice (Bachman & Palmer)
- Language Testing (Dr. Mosalanejad)
- Testing (FaJaB)
- Testing (Widson)
- A course in Language Teaching (Penny Ur)
- Instructed Second Language Acquisition (Rod Ellis)
- Theories,Approach & Method (Akbar Mirhassani)
- Principles of Language Learning & Teaching (Douglas Brown)
- Teaching English (Celce Murcia)
- Second Language Learning & Teaching (Vivian Cook)
- Developing Language Skills (Chastain)**
- Second Language Acquisition (Ellis)
- Techniques and Principles in Language Teaching (Larsen - Freeman)**
- ELT Quick and Easy (Mozhgan Rashtchi &...)
- Approaches and Methods in Language Teaching (Richards & Rogers)
- Linguistics and Language (Julia Falk)*
- Study of Language (George Yule) ***
- An Introduction to Language (Fromkin)**
- Fundamentals Concepts in Linguistics (Mahmud FarokhPey)
- Applied Linguistics (Cook)
- Any Book about Universal Grammar.
- Linguistics (Akmajian)
- Dictionary of Linguistics & Phonetics (Christal)
- Dictionary of Teaching (Richards & Schmidt)
- Methodology (Chastain) Chapter 1 to 11 Only
- Larson Freeman (full of His Book)
- Brown Principles (Full of His Book)
- Richards & rajons
- Principles of Teaching Foreign Languages (Dr. Mosalanejad)
- Longman TOEFL (Paper Test)
- Vocabulary for college-Bound Students
- Vocabulary Builder (Webster Merriam)
- Word Power Made Easy (Norman Lewis)
- 1100 Words for TOEFL
- Essential Words for the TOEFL
87/04/19
شفيعي كدكني
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
87/04/19
نكته جالب اينجاست كه اين نامه ها انگار در سال 87 نوشته شده.
رنگ مشكلات و دوست داشتن ها هيچ فرقي نكرده...
همان مشكلات قديمي هنوز هم وجود دارد.
http://avayeazad.com/foroogh_letters/list.htm
87/04/18
من ولي...
طبع شعر ندارم...
شعر خوان هستم اما هرگز از اين حد بيشتر نشده...
حتي شعرهاي زيادي را هم بلد نيستم...
اما...
حس شاعرها را خوب مي فهمم..
اين روزها...
تنها دل خوشي من...
خواندن است...
ترجمه براي مردم
ترجمه گاهي براي دل خودم...
من آدم سخت گيري شده ام براي خودم...
انقدر به خودم گاهي سخت ميگيرم... كه خودم مي مانم...
من آدمي متوسط به پايين هستم كه ميخواهم متوسط به بالا باشم.
منظور من پول نيست...
بازه ي پول پرستي من بازه ي بسيار بسته اي است. اصلا سر و تهش آنقدر به هم نزديك ست كه ميتوان به هم گردش كرد و به صفر نزديك شد.
منظور من فكر است...
فكر كوتاه خود را ميفروشم به خريدار...
گرچه بازار من... سخت كساد است...
ميخرم اما روح بلندي را...
كه به معناي بلند ابديت...
با زيبايي مرگ ...
با تنهايي مرد...
با تلخي ترس...
غزل ميسازد.
روزي نه چندان دور ...
روح خود را حراج خواهم زد...
بگذريم...
اين روزها گفتم كه...
خواندن شعرهاي فروغ ميكده ي من شده است...
در تمام عمرم اين اشعار را نخواندم...
و مهمل پنداشتم...
اما فهميدم كه محمل درستي از اين كلام بر نداشته بودم....
عيب از خودم بود.
اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي...
87/04/17
شعر شب و هوس- فروغ فرخزاد
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
87/04/16
از خیلی از بچه های همکلاسی شنیدم که حرفهای استاد برای اونها هم راه گشا بود و زیبا و پندآموز...
راستی ما داریم مترجمی خبر میخوانیم... چرا این وسط جامعه شناسی؟ چرا دکتر مهرآیین؟
نمی دانم... اما، تاثیری که حرفهای استاد محترم بر روی ذهن من گذاشت زیاد است و جالب...
شاید استاد ( اگر این متن را اتفاقی بخواند!) فکر کند این بچه چقدر غلو کرده یا چقدر بی سواد است؟
دکتر میگفت شاگردان من، از دختر و پسر بگذارید شانه هایتان در کلاس به هم بسابد تا متوجه شوید که دنیا انقدر که فکر میکنید بسته نیست...
استاد میگفت: در مملکت ما هر کسی ۲۰ جلد کتاب خوانده فکر میکند روشنفکر است.
راستش استاد راست میگفت. در محل کارم کسانی را می شناسم که با خواندن دو کتاب همین احساس را دارند. در مورد کمونیست داغ صحبت میشوند اما معنای بورژوازی و پرولتاریا را نمی دانند.
چهار تا کتاب درست و حسابی ندیده اند (چه برسد که خوانده باشند!) اما در مورد بهترین کتابها اظهار نظر و نقد! صریح میکنند!!!
در مورد کلاس هم همین است. اگر زبانم لال خدای ناکرده با یک جنس مخالف دو بایت حرف بزنی یا جواب سوالی را بدهی در کسری از ثانیه هزاران حرف نادرست و نابجا و تهمت از طرف دشمن و دوست ساخته میشود. چه بگویم؟چه میتوانم بگویم؟
بی ظرفیت هستیم؟ بی فکر هستیم؟ نمی دانیم که با آبروی اشخاص بازی کردن چه عواقبی دارد؟
از خدای بالای سرمان چطور؟ نمی ترسیم؟ آیا فکر میکنیم اگر تهمت بزنیم و غیبت کنیم خدا می گذرد؟
به قول فروغ:
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستندولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند
حقیر پناه می برم به حضرت حق از هرانچه بافته اند برای من...
از بافته شده ها که بگذریم... کلام استاد را باید طلا گرفت.
ایرانیها هنوز هم جهان سومی هستند. ما حتی اگر خیلی هم پولدار باشیم و خیلی هم در رفاه قرار بگیریم جهان سومی باقی خواهیم ماند. چون فکر ما و منش ما سنتی است. مذهبی نه... سنتی.
سنتی در مقابل مدرنیته... در مقابل جهان پویا و در حال تغییر و رو به رشد. رشدی مثبت .
ما در پیله خود مانده ایم و فکر میکنیم : خووب پیله ایست. پیله ای ابریشمی که کسی مانند انرا ندارد!
متاسفم برای خودمان که در پیله ی حماقت خودمان به دیگران پیرایه میبندیم.
دلم برای نخبه های این مملکت میسوزد که میخواهند عوامی مثل ما را از پیله ها در آورند و به پروانه هایی زیبا با ذهن های متفکر، خلاق و به دور از بدی مبدل سازند. این همه سال ما بجز نخبه کشی فکر نمی کنم کاری کرده باشیم.
نخواستم تلخ بنویسم اما شد.
ما سنتی می مانیم و میمیریم.
یا حق
تمت
87/04/14
87/04/14
شعری از شهریار قنبری: بوسه های پیاده رو
یواشکی بوسیدن... آی چه حال خوبی داره
پیاده رو ها همشون پشت قباله ی تو
کنار تو ، ترس من... آی چه حال خوبی داره
نبض تو رو شمردن... آی چه حال خوبی داره
قفل قفس شکستن... آی چه حال خوبی داره
بزار که از پچ پچ ما، خبرچین ها کر بشن...
رهایی مرد و زن... آی چه حال خوبی داره
لرزش دست من و تو ... آی که چه حالی داره
بوسیده های پیاده رو... آی که چه حالی داره... آی چه حاله خوبی داره.... آی چه حال خوبی داره...
از همه ی دار و ندار من مراقبت کن
از این دو چشم مست شب شکن مراقبت کن...
از این نگاه سرخ سرخی که آتیش گردونه
از این دو طاق نصرت روشن مراقبت کن...
جرم سیاه من و تو رویای رنگی داشتن...
چقدر قشنگه بی اجازه ، موتو شونه کردن...
حبس ابد ، با تو چه خوبه... آی چه عشقی داره
پس تا ابد حرفای شاعرانه بیشتر بزن...
لرزش دست من و تو ... آی که چه حالی داره
بوسیده های پیاده رو... آی که چه حالی داره... آی چه حاله خوبی داره.... آی چه حال خوبی داره...
متهم ردیف یک، منم که از تو هستم...!
اینجا کنار مرده ها منم که زنده هستم
جرم من اینه که چشام سایه ات رو قاب گرفتن
رو پوست شب اسم تو رو، خالکوبی کرده دستم...
لرزش دست من و تو ... آی که چه حالی داره
بوسیده های پیاده رو... آی که چه حالی داره... آی چه حاله خوبی داره.... آی چه حال خوبی داره...
87/04/12
نامه احمد شاملو به آیدا

87/04/12
شعري از مريم حيدرزاده
من با تو هرگز
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ، مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ، خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز
87/04/12
خيلي سخته
خیلی سخته
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاریصبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
87/04/11
پول پرستی یعنی چی؟
یعنی من خیلی دوست دارم بدونم دقیقا پول چطور آدم رو فاسد میکنه
اما خیلی جالبه
این رو خووب میدونم که بی پولی چطور میتونه زندگی رو فاسد کنه
این ربطی به این نداره که انسان سنتی باشه یا مدرن
لعنت به این پول؟ یا شکراً یا فلوس (پول)؟
من فکر میکنم پول اگر نداشته باشی که زندگیت بچرخه بدبختی
اما اگر کمی از حدش بگذره مشکل درست میکنه مگه نه؟
87/04/08
زمان
وقتي پر از سكوت شدي به ياد بياور كسي رو كه به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست ازغصّه بشكنه به ياد بيار كسي رو كه توي دلت يه کلبه ساخته
87/04/08
عزت نفس
«اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»،
«اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»،
«اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»،
«اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»،
«اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»،
«اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری.
87/04/08
به خدا اعتماد کن.
مردخیلی میترسد هر چه فریاد میزند کسی صدای او را نمی شنود نمیداند چه کند. هوا تاریک شده بود و هیچ جا دیده نمیشد فقط صدای زوزه باد شنیده میشد.هواهمچنان سردتر میشد.
یادش افتاد خدایی دارد.شروع میکند به حرف زدن باخدا.
خدایا منو نجات بده .قول میدم هرچی بگی گوش کنم دیگه گناه نمیکنم توبه میکنم...
خدا هم گفت باشه من تو رو نجات میدم و تو هم باید بنده خوبی باشی.حالا کاری که میگم بکن و طنابت بالای سرت راپاره کن.
مردتعجب کرد و گفت پاره کنم؟ اگه پاره کنم که میخورم زمین و کشته میشم.من از تو کمک خواستم.
خداهم گفت تنها راه برای نجات تو همین است.اگر میخواهی زنده بمانی این کار را بکن.من میروم و اگر تصمیمت را گرفتی من را خبرکن.
مرد ماند و تصمیم برای نجات خودش.فکر کرد اگر طناب را پاره کنم کشته میشوم و اگر پاره نکنم ازسرما میمیرم...
هفته بعد روزنامه ها تیتر زدند:
کوهنوردی به علت سرمای شدید درارتفاع یک متری اززمین جان باخت
87/04/07
امید به زندگی
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود . پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست. به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت.
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ظبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.
87/04/05
برای هم صدای خوبم که دل شکسته است
عمر من تو هستی بمون تا بمونم
یه جا ابره آسمون یه جا پر از ستاره
یه جا آفتابی آسمون یه جا می باره
بی تو اما همه جا ابری و غم گرفتست
ابر آسمون یه قطره بارونم نداره
تو اگه باشی آسمون صافه
غصه ها پشت کوه قافه
با تو من بهارم
بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو
یه قاب شکسته رو دیوارم
اون ور دنیا شبه این ور دنیا روزه
یه جا خورشید خوابه یه جا داره می سوزه
بی تو اما شب وروز با فرقی با هم نداره
تو چشمای منتظرم سیاهی موندگاره
تو اگه باشی ابرا می بارن
دشتای خالی پر گل میشن
با تو من بهارم
بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو
یه قاب شکسته رو دیوارم
87/04/05
معادله زشت انسانی
انسان = خوردن + خوابیدن + کارکردن + لذت بردن
خر = خوردن + خوابیدن
بنابراین :
انسان = خر + کارکردن + لذت بردن
بنابراین :
انسان – لذت بردن = خر + کارکردن
به معنای دیگر :
انسان بدون لذت بردن = خری که کار می کند.
87/04/05
مادر
وقتی که تو 1
ساله بودی، اون(مادر) بهت غذا ميداد و تو رو می شست!(به اصطلاح، تر و خشک می کرد)
تو هم با گريه
کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2
ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری
ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3
ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن
ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله
بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ
کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5
ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به
عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6
ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد
زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله
بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت
کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8
ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی)
به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9
ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون
زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10
ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس
ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش
تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11
ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر
کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12
ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش
تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13
ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی،
با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14
ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر
کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15
ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت
کنه).
تو هم، ازش تشکر
کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!)
وقتی که 16 ساله بودی،
اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر
می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17
ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با
تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18
ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری
که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی،
اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم
حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،
با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و
پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
وقتی که 20 ساله
بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر
کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله
بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن
اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22
ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر
کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23
ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با
گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24
ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها
چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی
و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25
ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می
کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر
کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!!
وقتی که 30
ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين
جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده!!"
وقتی که 40
ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من
الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50
ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج
داشت.
تو هم با سخنرانی
کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز،
اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل
تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه
مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی...
و، اگه زنده
نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد
داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه
مادر داری!!!!!
87/04/04
نصیحت
87/04/02
راز خدا بودن خدا
وقتي مي گه صبر کن چيز بهتري بهت مي ده
87/04/02
ابر و باران
87/04/02
بهترين اشخاص
87/04/02
زندگي
87/04/01
شيرين من
تموم ميشن گم ميشن اين دقايق
دنياي ما مال من و تو اين نيست
رو كوه ديگه فرهاد كوه كني نيست
يه روزي مياد كه نميدونيم كي هستيم
يار كي بوديم و عشق كي بوديم و چي هستيم
شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد
شيرين شيرينم نده زندگيمو بر باد
نده زندگيمو بر باد نده زندگيمو بر باد
من نميگم فرهاد كوه كنم من
تيشه به كوهها كه نميزنم من
عاشق تو بي تو به كوه نميره
وقتي نباشي تو خودش ميميره

