داشتم به خبر بیست و سی نگاه می کردم. خبری که به شیوه ای نو به بینندگان عرضه میشود. خبر 20:30 داعیه ی کم سانسور بودن، نو بودن و بی خط بودن را دارد... ما هم با آقایان دعوایی نداریم و اصولا نظر شخصی من این است که هیچ بنگاه سخن پراکنی و خبرگزاری و روزنامه در جهان بدون خط نیست و دقیقا خط سازمانی را دنبال میکند که از نظر مالی ان را حمایت می کنند. پس ناراحتی ندارد که 20:30 دقیقا خط دولت را دنبال میکند و... اما مورد اصلی که من مورد بررسی قرار دادم اولویت در پخش خبر است: اولویت صفر: انفجار در اسراییل - ترقه ای که باعث کشته شدن و زخمی شدن 20 میلیون نفر صهیونیست پدرسوخته شده! اولویت اول: انتفاضه فلسطین - شهادت یک نفر فلسطینی دو روزه هنگام عبور از جلوی منزل مادر خانم آینده اش که احتمال میرود همسایه ی یهودی داشته! اولویت دوم: رهبری - بمدت چهار ساعت تمام اولویت سوم: حوادث ، انفجار (داخلی) - یه کامیوت افغانی چپ کردند. کجا؟ وسط شیراز!!! اولویت چهار: اخبار ورزشی - یک برنز و دویست نفر همراه اولویت پنجم: اخبار خارجی - روسیه به گرجستان حمله کرد. خوئب کاری کرد مرتیکه بی تربیت این گرجی ها همیشه دست تو دماغشون بووووود! اولویت ششم: هواشناسی! - هموطنان عزیز هوای امروز اهواز و آبادان در نیمه ظهر در نیمه تابستان به حدود 18 درجه خواهد رسید که درختان گوجه سبز به گل نشسته و رودخانه کارون توپ توپه. زاینده رود هم خفن پر آبه ضمنا تورم هم نیم درصده ! (حالا واقعا دمای هوا 62 درجه بالای صفره ها!)
با توجه به اولویت بندی بالا نتیجه گیری زیر مورد انتظار میباشد: 1- کانال سی ان ان که هیچی... امریکاییه... کانال الجزایر هم بره بوق بزنه... 2- ما همین ایم! شما هم همونید. 3- هرکسی تو زندگیش یه اولویت بندی ای داره. اولویت اول من بانک پارسیانه. اما مانع هم وجود داره: بی پولی باعث میشه من نتونم پولهام رو توی بانک پارسیان بزارم. 4- دانشجو جماعت همیشه گردنشون از مو باریکتر بوده، حرف 30 آ 30 نزده حالمون بده! 5- به خدا این آخرین باره که من نتیجه گیری میکنم: کمتر برق مصرف کنید تا کمتر آب مصرف کنید تا کمتر برق بره تا کمتر صنایع بخوابند تا کمتر بیکار داشته باشیم تا که چی بشه؟ معلومه کویت آب میخواد. ترکمنستان برق ترکیه گاز امارات اب و...!
سریال مرگ تدریجی یک رویا: نقد: در مورد این سریال چند موضوع را خدمتتون عرض میکنم
1- سریال فوق الذکر، مرگ قطعی ، اما تدریجی بیننده را بدنبال دارد. بیمه کنید خودتون رو بد نیست. (جدی میگم) 2- داریوش آریان پیرمردی که قرار است آدم بده ی فیلم باشد خیلی خوش لباس است و ریش ندارد. بیماری قلبی دارد اما نمی خواهد دکتر برود. 3- بازی ستاره اسکندری در حد زیر صفر میباشد. یک مترجم الکی روانی مطلقه بد دهن که بد اخلاق است و دست بزن داره. پول نداره رفیق بازه. مد گراست. فکر میکنه خیلی موفقه و پیشرفته و مدرن فکر میکنه (متاسفانه آدم احساس میکنه ستاره اسکندری خیلی بد بازی کرده... حس بسیار بدی رو به تماشاگر منتقل میکنه... حس مصنوعی بودن... حس آزار دادن تماشاگر) 4- هفده قسمت پخش شده... رویا ها بر باد رفته و اصلا و اصولا تدریجی نبوده اند 5- خیلی تابلو داریوش آریان به این زن شوهر دار (مارال) علاقه مند شد و شوهرش مثا احمقها طلاقش داد! 6- دادگاه بسیار جالب و باحال اجازه داد اینها از هم طلاق بگیرند. این اولین باره که در تلویزیون طلاق گرفتن و طلاق دادن بسیار سهل و آسان می بوده میباشد! نتیجه اخلاقی: اخلاق در این سریال معنی ندارد نتیجه غیر اخلاقی: بازی بازیگر نقش مارال بسیار خشک و الکی میباشد نتیجه: تلویزیون نگاه نکن... به خدا چیزی از دست نمیدی نتیجه تهاجمی - فرهنگی: MBC PERSIA نگاه کن. وقتت را با زیر نویس های الکی و بی مصرف اون کانال نفله کنی بسی زیباتر میباشد.
نتیجه شماره 0: اگر قراره ورزشکارها بروند المپیک و هیچ مدالی نیاورند دو تا نتیجه گیری میشه گرفت: نتیجه ورزشی 1: ورزشکاران توریست هستند. گاهی هم بین توریست و تروریست فرق گذاشتن سخته. نتیجه ورزشی 2: وقتی قراره ورزشکارها مدال نیارند خوب من هم میتونم مدال نیارم. پس بهتره من! برم المپیک حداقل خوش تیپ ترم!!!! (این که شوخی بود!) ولی سوریان حتما مدال میاره (آقای محترم سوریان حذف شد!)
ضرب المثل: بین بد و بدتر، همیشه بد بهتره! ضرب المثل 2: مشک آن است که گرون باشه نه اونی که دور میدون آزادی شیشه ای 1000 تومنه تک مضراب: این 100 میلیون تومنی که پارسالا به آرش میر اسماعیلی دادند برای چی بود؟ یادتون میاد؟؟ الوووو
یک سوال همیشه ذهن من را اشغال و مشغول میکرد: چرا عصرهای جمعه و روزهای تعطیل بسیار نفرت انگیز است؟ و بسیار غم انگیز؟ بچه که بودیم بخاطر اینکه روز تعطیل تمام شده و فردا باید برویم مدرسه بسیار ناراحت بودیم. خدمت که رفتیم میدانستیم که مرخصی تمام است و فردا باید تشریف ببریم خدمت (که البته من هیچ وقت خدمت نکردم!) بزرگتر که شدیم ناراحت بودیم که چرا روز تعطیل تمام میشود و فردا باید برویم رییس اخمویمان را در اداره تحمل کنیم اما چرا این حس همگانی است؟
بعد از مقداری فکر متوجه شدم تلویزیون هم در بروز این دل به هم خوردگی تاثیر دارد. تلویزیون و سیاست گذاری تصویری..شستشوی مغز از نوع پیشرفته نخواندن کتاب (17 دقیقه یا 7 دقیقه در سال! چه فرقی میکند؟ برای ده دقیقه اقایان وقت ما را نگیرید!)
حالا می فهمم که چرا در دوران ما چرا پسر شجاع و جنگ هفته، بهترین برنامه بودند و چرا در عرض سی سال جمعیت ایران دو برابر شد و چرا لیسانس و فوق لیسانس هم در کشور ما بی ارزش شدند و چرا یک بنگاهی یا یک بقال از نظر مالی و حتی اجتماعی بیشتر از یک تحصیل کرده جایگاه دارد و حالا می فهمم که دانشگاه آزاد، جامع!، پیام نور، غیر انتفاعی، مجازی، فراگیر و... چه بر سر علم و دانش در این مملکت آورده اند.
حالا میفهمم چرا دکترها اندازه هم نمی فهمند. حالا می فهمم چرا هر مهندس خوبی توی این مملکت وقت سر خواراندن ندارد. حالا اما... می فهمم که چرا هر کسی سرش به تنش می ارزد دارد از ایران عزیز میرود. حیف!
سناریوی یک: - سلام - علیک - هر چی پول دارید زحمت بکشید بدید.... من آقای دزد هستم - ممنون، اما من نمی تونم پولهای بانک رو بدم خدمتتون...چون مسئولیت داره - بنگ! (کشته شدن صندوقدار بانک و سیزده نفر دیگر فرار دزد با دو میلیارد تومن پول نقد!)
سناریوی دو: - بنگ (کشته شدن رییس بانک - سرقت سه میلیاردی بدون هیچ رد پایی)
نتیجه اخلاقی 1: سلام کردن همیشه سلامتی نمی آره نتیجه دو: همیشه جر و بحث کردن اعصاب آدم رو خرد نمی کنه. گاهی وقتا سر آدم رو به باد میده نتیجه غیر اخلاقی سه: برای سرقت ببین پول دست کیه چیکار داری یه عده رو الکی بکشی. نتیجه پلیسی چهار: هر دزدی بالاخره گیر میافته به جز بعضی دزدها که هیچ وقت گیر نمی افتند! نتیجه ادبی پنج: همیشه لازم نیست یه داستان بلند باشه تا بشه کلی نتیجه گیری خوب ازش کرد! نتیجه: سرقت کار بدی هست مخصوصا برای ما اما کار خوبیه مخصوصا برای آدمهای به خصوصی که اختصاصا مخصوصند! یک صدای بی ربط وسط داستان: آقا این فرمهای طرح اقتصاد خانواده دولت نهم که میگن ماهی هشت هزار تومن به آدم میدن کجا باید بگیریم؟ ضرب المثل قدیمی (در کمال بی ربطی!): یکی میمُرد ز درد بی نوایی... یکی میگفت آقا، زردک میخواهی؟
هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد از ابر كرم خطه ري رشگ ختن شد دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
از خون جوانان وطن لاله دميده از ماتم سرو قدشان سرو خميده در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده گل نيز چو من در غمشان جامه دريده چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
خوابند وكيلان و خرابند وزيران بردند به سرقت همه سيم و زر ايران ما را نگذارند به يك خانه ويران يارب بستان داد فقيران ز اميران چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
از اشك همه روي زمين زير و زبر كن مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن غيرت كن و انديشه ايام بتر بكن اندر جلو تير عدو سينه سپر كن چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
از دست عدو ناله من از سر درد است انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است جانبازي عشاق نه چون بازي نرد است مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ عارف ز ازل تكيه بر ايام ندادست جز جام به كس دست چو خيام ندادست دل جز به سر زلف دلارام ندادست صد زندگي ننگ به يك نام ندادست چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
آيا تا به حال راجع به "جنبش آغوش رايگان" شنيده ايد؟..
اين جنبش مربوط به گروهي از آدمهاست که از سال 2004 در بعضي از نقاط عمومي
شهر، مثلا در يک خيابان شلوغ يا يک پارک، مي ايستند و پلاکاردي به دست مي
گيرند که روي آن نوشته شده " آغوش رايگان".
آنها هر که را که خودش مايل باشد، به آغوش مي کشند تا حس کند کسي در اين دنيا او را دوست دارد.
از حرکت تا جنبش ...
«جنبش آغوش رایگان» که از چهارشنبه سیام ژوئن سال 2004 آغاز شده، بر اساس یک فکر ساده شکل گرفته و هر چهارشنبه تکرار میشود.
هر کسی میتواند برای غریبهها یک بغل مجانی باز کند و با مهربانی دیگران را در آغوش بگیرد و آغازگر روزی خوش برایش باشد.
«جنبش آغوش رایگان» گستره وسیعی دارد. اینکه افراد بتواند امید هم به
زندگی را کمی بیشتر کنند. اینکه در این دنیا غریبهها زیاد هم بد نیستند.
همچنین با اینکار مردم به هم نزدیکتر میشوند و لحظات شادشان را با هم
قسمت میکنند تا دنیا جای بهتری به نظر برسد.
- سلام - سلام - دوستت دارم... - من هم... -.. - ... - .... (پایان یک مکالمه عاشقانه!)
- دیس کانکت
نفر اول توی ذهنش - چقدر با حال بود بهش گفتم بابام تو دبی یه برج داره. املاک رابینسون هم مال داداشمه... نفر دوم توی ذهنش - عجب مخی ازش زدم بهش گفتم نماینده مایکروسافت در آسیا پدر بزرگمه. دایی بزرگه هم شهاب سه برای ایران میخره.هیشکی نمیدونه فقط به تو گفتم!!!
- امکان اتصال به اینترنت به دلیل دروغ پردازیهای بسیار وجود ندارد. مشترک گرامی کمتر خالی ببند!
استاد دانشگاه با این
سوال ها شاگردانش را به يك چالشذهنی کشاند آیا
خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟شاگردی
با قاطعیت پاسخداد:"بله او خلق کرد" استاد
پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلقکرد؟شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد
گفت: "اگر خدا همه چیز راخلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون
شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون کهکردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز
شیطان است" شاگرد
آرام نشست و پاسخینداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد
بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهبافسانه و خرافه ای بیش
نیست. شاگرد
دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استادمیتوانم از شما سوالی
بپرسم؟"استاد پاسخ داد:
"البته" شاگرد
ایستادو پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد
پاسخ داد: "این چه سوالی است البتهکه وجود دارد. آیا تا
کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان
به سوال مرد جوانخندیدند. مرد
جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیکچیزی
که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی رامیتوان
مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرماچیزی
است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفرمطلق
(460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده
میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی
داشته باشد خلقکرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"استاد پاسخ داد: "البتهکه
وجود دارد" شاگرد
گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در
حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را
نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهایمختلف
شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی رااندازه
بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن میسازد.
شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟تنها
کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درستاست؟
تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکارببرد." در
آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجوددارد؟" زیاد
مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر
روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر بههمنوع
خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاقمی
افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و
آن شاگردپاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجودندارد.
شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ایکه
بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطاننتیجه
آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما کهوقتی
اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور میآید. نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ،
آلبرت انیشتن
چه کسی می گوید که گرانی ست اینجا دوره ی ارزانی ست چه شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزان تر آبرو، قیمت یک تکه ی نان و چه تخفیف بزرگی خورده ست قیمت هر انسان.....
یادتان باشد: تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
آن روز صبح یک دسته صورت حساب تازه
رسیده بود. نامه ی شرکت بیمه، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد. زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در
جریان بگذارد. آشپز خانه بوی گاز می داد روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد:
...پول بیمه ی عمر من برای زندگی تو و بچه ها
کافی خواهد بود !!!
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتون جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. برروی کارتون رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به منبسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانهرا هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را درکل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که بهصحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، منهمون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه
راستی.. در این دنیا هیچ چیز مرز مشخصی ندارد... خلاء که خود سمبل "هیچ چیز" است، مرز مشخصی ندارد. میگویند از 2000 تا 3000 کیلومتری جو، خلا شروع میشود! ما انسانهای دو پا، پس چرا میخواهیم برای هر چیزی یک مرزٍ صُلب بکاریم؟ قانونی بیامیزیم؟ امروز رفتم بهشت زهرا... عزیزی گفت: ببین... اینجا مرد و زن ندارد... همه در کنار هم اند. پاسخ دادم: در این دنیا هم همین است. خودمان مرز گذاشتیم برای شاهکار خدا بر روی زمین. ذهن ما محدود است... فکر میکنیم اما، انسان محدود است. انسان هم اگر محدود باشد، انسانیت که محدود نیست! هست؟
دیروز روز خبرنگار بود. خوب من دانشجوی بی خبرم باید هم دیر تبریک بگم خبرنگار... روزت مبارک گرچه تلخ کامی جزو کارته... روزت مبارک گرچه حقوقت بخور و نمیره روزت مبارک گرچه حداقل پانزده ساعت در روز کار میکنی
امروز مراسم افتتاحیه المپیک 2008 برگزار شد. مشکل اونجا بود که شبکه سوم سیما شروع کرد به پخش زنده! (بخوانید با ده ثانیه تاخیر) افتتاحیه مسابقات که واقعا قشنگ بود. متاسفانه تقریبا سی هزار بار مسابقات رو قطع کردند. و به جواد خیابانی عزیز پرداختند. زمانی هم که قرار شد شرکت کنندگان همه کشورهای جهان رو نشون بدهند کلا ماجرا رو از بیخ قطع کردند. ما هم زدیم از روی ماهپاره نگاه کردیم.
آقا... اگر نمی تونی نشون بدی.. خوب نشون نده.... دیگه این کارها چیه؟ تشنه ما رو می برید لب چشمه، بعد سرمون رو میبرید؟ حالا من خیلی ورزشی نیستم. نظر دوستان ورزش دوست باید جالب باشه از ماست که برماست آخرین خبر: موقعی که تیم ایران اومد و رد شد چند ثانیه نشونمون داد کانال سه. بعدش چون یک سری دختر خانم چینی پشت سرمون با لباس سفید بدون آستین ایستاده بودند:
دکتر الهی قمشه ای: 1- کسی که دروغ میگه مکانیزم چهره اش به هم میخوره... چهره اش فرق میکنه 2- کسی که دروغ نمیگه، دروغگو رو خوب میشناسه. دکتر جان سلام از دید و دد ملولم و انسانم آرزوست. من دروغگو ها رو میشناسم. اما نمی تونم بگم چرا دروغ میگی؟ راهکار ندادی دکتر...
امشب داشتم شعرهای شاعره خوب کشورمان فروغ فرخزاد را میخواندم. ناگهان نگاهم به شعری افتاد به نام عاشقانه. شعری که در سال 1384 معین خواند. البته نه کامل اما حالا میفهمم که شاعر های زنده ی با خیلی کم میتوانند شعر مثل فروغ بسرایند. بخوانید:
ای شب از رويای تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن
آه، ای با جان من آميخته ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه با قدمهایت قدمهايم براه
ای به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای همچو ابری اشک ریزم های های
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی
پیشنهاد میکنم آلبوم جدید محسن یگانه رو بشنوید. محسن یگانه بعد از عمل جراحی قلبش آلبومی داد که دونه دونه آهنگهاش زیباست. گرچه آهنگهاش شاد نیست ولی رومانتیک و قشنگه. شعر ها زیبا و آهنگ ها با دقت انتخاب شده اند.... اگر خوشتان نمی آید به کج سلیقگی من ببخشید... نمی خواستم حالت تبلیغ پیدا کنه اما اگر پیدا کرد عمدی نبود
گناهی ندارم .. ولی قسمت اینه که چشمای کورم، به راهت بشینه! برای دل من، واسه جسمِ خستم منی که غرور رو، تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات... کسی در نیاوُرد که هر کی تو رو خواست... یه روزی بد آوُرد
برای دل من، واسه جسم خستم
منی که غرور رو، تو چشمات شکستم
واسه من که بر عکسه، کار زمونه یکی نیست که قدرِ دلم رو بدونه
گناهی ندارم .. ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون، به یادت بهاره... تو قلبم کسی جز تو، جایی نداره صدای دلم، سازٍ ناسازگاره سکوتم بجز تو، صدایی نداره
تو خواب و خیالم، همه اش فکر اینم... که دستاتو بازهم، تو دستاتم ببینم ولی حیف از این خواب، پریدم که باز هم با چشمای کورم به راهت بشینم!
سر از کار چشمات... کسی در نیاوُرد که هر کی تو رو خواست... یه روزی بد آوُرد
آهنگ این شعر ملایم و زیباست. و تم اصلی اون با ویولن زده میشه
امشب آدرس HTTP://WWW.khavari.IR را ثبت کردم و اگر خدا بخواهد از چند ساعت دیگر با زدن این آدرس وارد همین وبلاگ خواهید شد.
از قدیم گفته اند کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد. ما خودمان طراحی چندین سایت را بعهده داشتیم (طوری نوشته ام که انگار مظفرالدین شاه قجر! بوده ام!!!) حالا فعلا یک آدرس خالی ثبت کرده ام که به همین وبلاگ فوروارد میشود. کم کم به لطف خدا این سایت را راه می اندازم. www.khavari.ir آدرس کوتاهی است که شما را می آورد به دنیای خاوري.... دنیای که ناگفته های مرا میگوید. و شاید شما را... شب خوش..
گفتم: بمان... می خواستم، اما نمیشد گفتی: بخند، بغض گلویم باز نمیشد... گفتم: که میترسم من از سِحر نگاهت! گفتی: نترس ای خوب من، اما نمیشد. می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم... اما... یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه....... آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد!
زندگي مثل يك قليون ميوه اي مي مونه... خيلي از دور خوش بوست... اما وقتي يه مدتي پاش نشستي ميكشتت. كامران رزمجو دوست و همكار خوبمون فوت كرد. (سكته قلبي در محل كار) علت: بخاطر مجرد موندن تو سن 40 سالگي بخاطر چاق بودن بخاطر پيپ (كه n سال بود ميكشيد) بخاطر پدر و مادر پيرش نه همه ي اينها بود. اما زندگي رسم ناخوش آيندي دارد، به نام م ر گ... صبح شما بخير... ما كه نمرده ايم... قليان را ترك كنيم (!). شايد زندگي از اين رسم ناخوش آيند دست بر دارد!
پي نوشت جناب عزراييل: شرمنده، هر كسي رو به يه بهونه اي مي بريم. بعضي ها رو هم بي بهونه. زندگي از رسم خودش دست بر نمي داره. خدا نگهدار
اولین بار که این شعر رو شنیدم از دهان محمد اصفهانی در کنسرتی بود که به اتفاق یکی از دوستان رفته بودیم. وقتی نوارش در آمد بازهم این آهنگ را گوش کردم. محمد اصفهانی یک جورهایی دیگر آهنگ نمی خواند نوحه میخواند. خوشم نمی آید. انگار حاج منصور یا آهنگران، بخاطر اصول بازار تغییر چهره داده و مدرن شده اند. اما... شعرش را که در جایی بصورت نوشته شده خواندم چیزی که شاعر خواست بگوید به دستم آمد. ای کاش مرضیه خواننده خوب کشور مان با آن صدای جادویی این آهنگ را میخواند. در نهایت سه تار بیژن کامکار در این آهنگ به دلم خیلی نشست. انصافا که هر کاری استادی دارد. سه تار بدست کامکار خوب خودش را نشان میدهد. اگر حضرت حافظ میدانست که بر سر این مضمون چه می آید...
زين گونه ام، که در غم غربت شکيب نيست... گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش کز جان شکيب هست و ز جانان شکيب نيست گمگشته ی ديار محبت کجا رود؟ نام حبيب هست و نشان حبيب نيست عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست
و ارزش ماورایی هر کسی، به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت
(دکتر علی شریعتی) دکتر جان... سلام حرفهای ناگفته من بسیار است... در این دنیا هرکس حرف ناگفته بیشتر دارد انگار بیشتر طرفدار دارد. اما من طرفدار ندارم.چون کلبه ای ندارم بی در و پیکر که نامش دل باشد و خون نباشد و ازاد باشم در آن بنویسم. ای کاش بودی و راهکار میدادی!
ده دقیقه! سکوت، به احترام دوستان و نیکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من، وقتی مادری بمیرد، قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد ما باید مادرانمان را دوست بداریم،
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم، دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده، تب کرده باشند
ما باید پدرانمان را دوست بداریم،
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند، برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ، پدران ، پدرانمان را
ما باید دوست بداریم!
حس در شعرهای حسین پناهی آنچنان پر رنگ است که انسان ناخداگاه خودش را همراه میبیند. ای کاش حسین پناهی قیافه ی محمد رضا گلزار! و صدای خسرو شکیبایی و پارتی جواد خیابانی را داشت! آن وقت همه شعر او را نقد می کردند. آخرین اثرش "روزگار قریب" از آن منظر که حسین در آن قسمتهایی را بازی کرده بسیار تاثیر گذار بود. پس از پناهی این مجموعه باعث اختلال در اعصاب و روان بیننده میشود و بس!
- سلام
- سلام عزیزم خوبی؟
- من خوبم...
- دوست دارم
- دوستم داری؟
- می میرم برات...
سر آخر داستان هم عاشق برای معشوق میمیره! اصلا هر دو تاشون به هم میرسن...!
...
در اتاق تهیه کننده:
-- فیلم نامه ی همیشگی عاشق و معشوق...
این فیلم نامه ها قدیمی شده... آقای نویسنده...
شرمنده روی این فیلم نامه ها سرمایه گذاری نمی کنیم...
- آقای محترم،اولا این داستان سانتی هفتصد نار با قبلی ها فرق داره. شما که اصلا نخوندینش ! ضمنا... پس چرا سالی 30 تا فیلم با همین فیلم نامه های عشقولانه با بازی محمد رضا
گلزار به سینما ها میآد و شما و امثال شما تهیه کننده ها هم روش سرمایه
گذاری میکنید و سود خوبی هم میکنید!
- حساب محمد رضا گلزار جداست. اگر شما میخواهید محمد رضا گلزار رو تو فیلمتون داشته باشید... من در خدمتم!
- نه آقا، میخوام از چار تا بازیگر حرفه ای خوب استفاده کنم. فیلم من دراماتیکه... امثال گلزار بدرد شون نمی خوره...
- شرمنده... در خروج از اون طرفه
- سطل آشغال
دوستان من امشب به فکرم زد برای اولین بار ها... به تلویزیون خودمان نگاه کنم. کانال یک... ساعت 10:00 یک سریالی میدهد به نام سه در چهار... با کارگردانی مجید صالحی... بازی شهره لرستانی و.... اما متاسفانه طنز استفاده شده در این سریال بسیار ابلهانه و ...سطحی است. اما مشکل من ظنز نیست. مشکل لباس خانمهای بازیگر سریال است. با بدترین وجه ممکن این کار را کرده اند. تو رو خدا یک بار پیشنهاد میکنم این سریال را ببینید!!! البته حتما با عینک آفتابی ببینید که زیاد چیزی دست گیرتان نشود. اگر خون جلوی چشمتان را بگیرد به من ربطی ندارد ها... بازیگر زن هر چی بد قیافه تر لباسش هم بد قیافه تر تر...(با عرض معذرت از فرهنگستان زبان و شخص زبان فارسی!!!) آقای مهندس ضرغامی: سلام ممنونم... اگر می خواهید ما را نسبت به زن ها بد جوری بدبین کنید راهش این نیست... ضمنا: فکر کن مرد مومن... این کانالهای به دردنخور شما را در ماهواره هم پخش میکنند. تصور کن دو روز دیگر کانال تپش (امیر قاسمی عزیز جونت) میخواد همین رو پخش کنه ها! ... واویلا
گفتي: شتابٍ رفتن من از براي تو ست
آرام تر برو، كه دلم زير پاي توست
با قهر ميگريزي و گويا غافلي
اي دل نگفتمت حذر از راه عشقي؟
رفتي بسوز اين همه آتش سزاي تو ست
در مصاحبتی با یکی ازدوستان که دستی به ساز و و آواز دارد نکات خوبی عایدم شد. این عزیز متخصص ساز بربط وسه تار و تار است. بعد از اینکه ساعتی برای من نواخت تا حالم جا بیاید رو کرد و گفت: دوست داری چه آهنگی بنوازم؟ گفتم آهنگی که به شعری متصل باشد که آن شعر را همه از بر باشند. شعری که همه در یاد داشته باشند. رو کرد و خواند:
شبي که آواز ني تو شنيدم چو آهوي تشنه، پي تو دويدم
دوان دوان، تا لب چشمه رسيدم نشانه اي از ني و نغمه نديدم
تو اي پري کجايي؟ که رخ نمينمايي؟
از آن بهشت پنهان، دري نميگشايي
من همه جا، پي تو گشتهام از مه و مهر، نشان گرفتهام
بوي تو را، ز گل شنيدهام دامن گل، از آن گرفته ام
تو اي پري کجايي؟ که رخ نمينمايي؟
از آن بهشت پنهان، دري نميگشايي
دل من، سرگشتهي تو نفسم، آغشتهي تو
به باغ روياها، چو گلت بويم در آب و آيينه، چو مهت جويم
«تو اي پري کجايي؟ که رخ نمی نمایی»
در اين شب يلدا ز پيت پويم به خواب و بيداري سخنت گويم
«تو اي پري کجايي؟ که رخ نمی نمایی؟»
مه و ستاره، درد من ميدانند که همچو من، پي تو سرگردانند
شبي کنار چشمه، پيدا شو ميان اشک من، چو گل وا شو
«تو اي پري کجايي؟ که رخ نمينمايي؟
از آن بهشت پنهان دري نميگشايي»
و الحق که زیبا خواند. شاگرد کیخسرو ناظری ... انصافا، شب من مصفا شد. اینجا بود که متوجه شدم آهنگی که حسین قوامی خواند، اگر از گلوی محمد اصفهانی هم درآید یا از حنجره ی این دوستمان هم خارج شود زیباست. سر آخر گفت: تو که این چنین مشتاق ساز و اوازی چرا به سازی زندگی خود نمی آرایی؟ من گفتم: فی الحال که تلخی زهر در دل دارم. دل خوش سیری چند؟ گفت: اتفاقا در این وضعیت بغرنج ساز به کار می آید و اگر نه، ساز به دست آدم بی مشکل، ساز نیست. تکه ای چوب و سیم بیشتر نیست. خوبی این دنیا این است که همیشه امیدی هست. دیشب ایرج میرزا.... امشب نوای تار
من هنوز ایران هستم و
اینجا خیلی خوش میگذرد! من یک کمی هم فارسییاد گرفته ام مثلاً میدانم که ارواحنا له الفدا یعنی رهبری،
معظم له هم یعنی رهبری، قدس الله نفسه هم یعنی رهبری، دامت افاضاته هم یعنی رهبری؛
اصلاً اینجا همه چیز یعنیرهبری!
فقط آدم باید یکیشو یاد بگیره! حرف زدن اینها عین حرف زدن عربهاست فقط فحشهایشان فرق میکند! من هنوز رهبرشان
را ندیده ام ولی فکر میکنم باید خیلی ورزشکارباشد چونکه در ایران هر روز تمام مردم را میفرستد پیاده روی
خانوادگی که ما درامریکا
بهش میگوئیم راهپیمائی! قرار است منرا ببرند پیشش برای دست بوس به همینخاطر به من نحوه غسل جنابت و احکام
شب زفاف و حکم صیغه یاد داده اند و گفتند احتياط واجب آن است كهریشت را نزنی! من اول فکر میکردم
اینها فقط همین یکدانهامام
را دارند تو نگو دوازده تای دیگر هم دارند که تازه یکیش را هم نمیدانند کجاست!
رئیس جمهور اینها
خیلی آدم باحالیه و اینقدر مردم ایران را
میخنداند کهنگو!
خیلی هم راحت میشود دیدش؛ فقط لازم است یکجا یک سه پایه و دو تا دوربین بگذاریخودش هرجائی باشد فوری پیدایش
میشود! خیلی هم مردم را سرگرم میکند مثلاً خودش پامیشود میرود یک جزیره میدهد به اماراتی ها بعد مردم را
میفرستد جلوی در سفارتشان کهبگویند
چرا جزیره ما را گرفتید! در ایران رئیس جمهورها حتماً باید دو دوره انتخاببشوند: یک دوره خرابکاری رئیس
جمهوری قبلی را جمع و جور بکنند، یک دوره خودشان برایرئیس جمهور بعدی خرابکاری بکنند! عین ما که رئیس
جمهورهایمان اول میزنند یک کشوریرا
خراب میکنند بعدی همانجا را درست میکند و یک کشور دیگه را خراب میکند! احتمالاًآنها نمیدانند که این کار را در
کشور خودشان هم میتوانند بکنند! یادم باشه وقتیبرگشتم به بوش بگویم اینها را! دانشجوهای ایرانی
خیلی آدمهای مهم وباسوادی
هستند؛ هنوز یک ترم درس نخوانده یک چیزهائی میگویند که اینقدر مهم است کهآنها را می اندازند زندان! آدمهای
موفق ایرانی هم برعکس همه جا هستند؛ اینطوری کهدر همه جا اگر یکنفر موفق باشد می آید کشورش، اینجا هرکی موفق
باشد میرود از کشورش!به
گمانم اینکه میگویند انقلابمان را صادر میکنیم همین باشد چون تمام کسانیکه یکچیزی حالیشان است صادر شده اند به
بقیه جاهای دنیا! اینها یک مربی فوتبالی داشتهاند که همین پریروزا صادر شده به یک کشور دیگه! عینهو مورینیو!
در ایرانپلیس حساب همه چیز را از قبل
میکند؛ مثلاً بقالی ها را می بندد که خانمها برای خریدبیرون نیایند تا آقایان مزاحمشان نشوند! اصلاً خیلی باحاله!
اینها یک پلیس دارندکه
بلد است از چکمه آدم هم روایت دربیاورد ! تازگیها میرود دم خانه های مردم میگویدمیخواهم ببینم چی توی شرکتها هست
که خصوصی است و ما نباید بدانیم؟! بعد میگوینداینجا شرکت نیست خانه است میگوید من به هر حال حکم قضائی
دارم میتوانم بیایم تو؛میگویند
اگه میخواهی بگردی پس دیگه چرا بهانه شرکت میکنی؟ میگوید اصلاً شما زیاد حرفمیزنید بیائید برویم زندان! ازش
خوشم آمده خیلی آدم قاطعی است! من فقط یک چیزی رانفهمیدم؛ آن هم اینکه اینجا اگر کسی نماز نخواند از اداره
بیرونش میکنند بعد یکی ازپلیسهایشان
را چون نماز جماعت خوانده بیرون کرده اند! فکر کنم اینجا آدمهای مهم نبایدنماز بخوانند! یادم باشه وقتی
رفتم پیش آقا ازش بپرسم!