تبليغاتX
دانشجوی بی خبر
نقوش کوتاه ذهن بر روی صفحات وب

دوستان گرامی

6 داستان زیبا از 6 نویسنده مهم ایران تقدیم به دوست داران داستانهای کوتاه ایرانی


۱- دانلود داستان " اسب " نويسنده: رضا بابا مقدم . حجم 28 كيلوبايت

۲- دانلود داستان " آلماني " نويسنده: پرويز دوايي . حجم 24 كيلوبايت

۳- دانلود داستان " آيينه " نويسنده: محمود دولت آبادي. حجم 21 كيلوبايت

۴- دانلود داستان " بچه مردم " نويسنده: جلال آل احمد . حجم 16 كيلوبايت

۵- دانلود داستان " جاودان " نويسنده: محمد علي جمال زاده . حجم 27 كيلوبايت

۶- دانلود داستان " چكمه " نويسنده: هوشنگ مرادي كرماني . حجم 48 كيلوبايت

دانلود فونت بدر براي اجراي بهتر داستان ها
+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 20  توسط خاوري  | 

 

هیچ کس، تنهاییم را حس نکرد                                       وسعت ویرانیم را حس نکرد 

 
 

 در میان خنده های تلخ من                                            گریه های پنهانیم را حس نکرد 

 
 

 آنکه با آغاز من مانوس بود                                          لحظه های پایانیم را حس نکرد

 
 

 در میان آشنایان، هیچ کس                                             وسعت غریبیم را حس نکرد

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 20  توسط خاوري  | 

به تمام دلتنگي هاي دنيا قسم

من از تو فرياد نمي خواهم.

 آهسته هم که بگويي،
 

زمزمه هم که بکني،

 

من مي شنوم.

 

آهسته بگو

 

زمزمه کن

 

حتي با يک نگاه بگو،

 اما بگو...
 فقط بگو...
 بگو که با گفتنت نفس مي کشم  
بگذار تنها دلخوشي ام باشد....!!!
+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 22  توسط خاوري  | 

امروز دوستی جلوی چشمم آمد که از حرف زدن ایشان مانده بودم. بهتر بگویم درمانده بودم.

از هر دری اظهار فضلی کرده و بر ساعات ملال آور کلاس صفت رنج آور را نیز افزود.

در نهایت،  از خدا خواستم اگر من نیز چنین مدعی و پر افاده هستم و خودم نمی دانم مرا اصلاح کند آنچنان که شایسته است.

فرمول: ادعا ضربدر معلومات = عدد ثابت

شعر: آنکس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب، ابدالدهر بماند

یا حق والانصاف
+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 20  توسط خاوري  | 

دوستان گرامي من

امروز قسمتي از داستان دن آرام نوشته ميخاييل شولوخوف و ترجمه احمد شاملو را برايتان قرار ميدهم:


ده روزي به برگشتن قزاق‌ها مانده بود و آكسينا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ ديررس‌اش. گريگوري هم با وجود تهديدهاي پدره شب‌ها پنهانكي مي‌رفت پيش‌اش و صبح‌ها آفتاب نزده برمي‌گشت. تو پانزده روز، مثل اسبي كه بيش از توانايي‌اش از گرده‌اش كار كشيده باشند از نا و رمق رفته بود. بيدارخوابيِ شب‌ها پوست گندمگون صورت و لپ‌هاي برجسته‌اش را كبود كرده بود و چشم‌هاي خشك سياه‌اش ته حدقه‌ي گود نشسته نگاه خسته‌اي داشت.


آكسينا ديگر بي آن‌كه در بند پوشاندن صورتش با روسري باشد اين ور و آن‌ور مي‌رفت. طوقه‌ي گود دور چشم‌هايش به سياهي عزا نشسته بود و لب‌هاي هوسناك متورم و كمي برگشته‌اش خنده‌يي پر دلهره اما گستاخانه داشت. پيوند ديوانه‌وارشان چنان عجيب و چنان آشكار بود و آتشي كه جفت‌شان بي هيچ شرم و لاپوشاني توش مي‌سوختند چنان هرمي داشت كه زير چشم همسايه‌ها سياه و پكيده‌اشان مي‌كرد و كساني كه به آن دو بر مي‌خوردند بي اين كه چرايش را بدانند خجالت مي‌كشيدند نگاهشان كنند. رفقاي گريگوري كه اول‌ها رابطه‌ي او و آكسينا را دست مي‌گرفتد حالا پيش او دَم به تو مي‌شدند و دست و پاشان را گم مي‌كردند. زن‌ها كه تهِ دل به آكسينا حسودي‌شان مي‌شد تف و لعنت‌اش مي‌كردند و با خوش حالي بدخواهانه‌يي چشم به راه استپان بودند. كنج‌كاوي آرام و قرارشان را سلب كرده بود و همه‌ي فكر و ذكرشان اين شده بود كه اين گره چه‌جور باز خواهد شد.


اگر گريگوري سر و سرش با آكسيناي ژالمركا را جوري اداره مي‌كرد كه زير چشم عالم و آدم نباشد يا اگر آكسيناي ژالمركا بغل خوابي‌اش با گريگوري را پراندني معمولي جلوه مي‌داد و دست رد هم به سينه‌ي باقي مردها نمي‌زد تو كارشان هيچ‌چيز غيرعادي تو ذوق زننده‌يي به چشم نمي‌خورد. فوق‌اش خوتور يك خرده وراجي مي‌كرد و بعد هم از زبان مي‌افتاد. اما آن‌دو بي هيچ پرده پوشي‌يي با هم زندگي مي‌كردند و از كسي هم باكي نداشتند. با رشته‌ي عجيبي به هم جوش خورده بودند كه هيچ‌چيزش به يك رابطه‌ي زودگذر نمي‌رفت و براي همين هم بود كه خوتور اين رابطه را چيزي ضداخلاقي و گناهكارانه مي‌شمرد و در كمال پدرسوخته‌گي از انتظار بازگشت استپان مي‌سوخت :‌«صبر كن استپان بر گردد ببينيم اين گره را چه‌جوري باز مي‌كند



برگرفته از رمان دن آرام – كتاب اول – بخش 12 – انتشارات مازيار – چاپ سوم سال 1385

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 15  توسط خاوري  | 

به فرزندانتان در كودكي شير سگ بدهيد شايد در بزرگي وفا بياموزند.
شكسپير
+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 7  توسط خاوري  | 

فرياد.... كه از عمر جهان، هر نفسي رفت               ديديم كزين جمع پراكنده، كسي رفت...

شادي نكن از زادن و... شيون نكن از مرگ               زين گونه بسي آمد و زين گونه بسي رفت...
 
از پيش و پس قافله ي عمر ميانديش                     گه پيشروي طي شد و... گه باز پسي رفت

رفتي و فراموش شدي از دلِ دنيا...                       چون ناله ي مرغي، كه صداي قفسي رفت...

رفتي و غم آمد به سر جاي تو اي داد                     بيداد گري آمد و فريادرسي رفت...

اين عمر سبك سايه ي ما، بسته به آهي ست         دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت...
+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 7  توسط خاوري  | 


تنهایی یک معضل نیست
فقط تنهاییه... همین
 
+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 22  توسط خاوري  | 

امشب مرا ماه گرفت

و من ماه‌گرفته‌ترین آدم روی زمینم.

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 23  توسط خاوري  | 

‌ديويد فاستر والاس نويسنده جوان و خوش قلم آمريكايي خود را حلق‌آويز كرد.مرگ نويسنده، شاگردانش را بسيار متاثر كرده است.از اين نويسنده به فارسي دو سه داستان كوتاه با ترجمه‌ي اسدالله امرایی  منتشر شده و يك داستان او را هم ليلا نصيري‌ها در روزنامه اعتماد منتشر كرد.يكي از داستان هاي او در مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه كوتاه ، فلش فيكشن آمده است كه معادل دم داستان  به پيشنهاد مسعود طوفان براي آن انتخاب شده و با عنوان بهترين بچه عالم اول بار به همت نشر رسانش و بار دوم به همت نشر شولا منتشر شد .البته دنبال كتاب نگرديد گيرتان نمي‌‌آيد.

In memory of David Foster Wallace

 ‌‌ ‌همه‌ چيز سبز است‌

 

مي‌گويد اهميتي‌ نمي‌دهم‌ كه‌ باور كني‌ يا نه، حقيقت‌ دارد مي‌تواني‌ باور كني‌ يا نه. قطعاً‌ دروغ‌ مي‌گفت‌ چون‌ اگر بناي‌ راست‌ گفتن‌ داشت‌ خودش‌ را جر مي‌داد كه‌ حرفش‌ را باور كني.

سيگاري‌ آتش‌ مي‌زند و روبرمي‌گرداند و سيگار در دست‌ موذيانه‌ از پنجره‌ باران‌ خورده‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند. مانده‌ام‌ چه‌ بگويم.

مي‌گويم‌ مي‌فلاي‌ مانده‌ام‌ چكار كنم، چه‌ بگويم‌ يا اصلاً‌ حرف‌ تو را بپذيرم. اما چيزهايي‌ هست‌ كه‌ مي‌دانم. مي‌دانم‌ كه‌ بزرگتر هستم‌ و تو نيستي. همه‌ چيزهايي‌ كه‌ بايد به‌ تو بدهم‌ مي‌دهم. هم‌ با دستم‌ هم‌ با دلم. هر چيزي‌ كه‌ درون‌ من‌ است‌ داده‌ام. تمام‌ مدت‌ نگهش‌ داشته‌ام‌ و هر روز مرتب‌ كار كرده‌ام. من‌ هميشه‌ براي‌ آنچه‌ انجام‌ مي‌دهم‌ دليل‌ داشته‌ام. سعي‌ كرده‌ام‌ خانه‌اي‌ برايت‌ دست‌ و پا كنم‌ كه‌ توي‌ آن‌ راحت‌ باشي‌ و خانه‌ قشنگ‌ باشد.

سيگاري‌ روشن‌ مي‌كنم‌ بعد كبريت‌ را مي‌اندازم‌ توي‌ لگن‌ ظرف‌شويي‌ كنار چوب‌ كبريت‌ه اي‌ ديگر و ظرفهاي‌ ديگر و سيم‌ و اسفنج.

مي‌گويم‌ مي‌فلاي‌ دلم‌ برايت‌ مي‌تپد اما راستش‌ چهل‌ و هشت‌ سال‌ سن‌ دارم. الان‌ وقتي‌ است‌ كه‌ نبايد بگذارم‌ هر چيزي‌ مرا جاكن‌ كند. بايد از فرصت‌ بهره‌ بگيرم‌ و سعي‌ كنم‌ از هر چيزي‌ به‌ جاي‌ خود استفاده‌ شود. بايد نيازهاي‌ خودم‌ را هم‌ در نظر بگيرم. من‌ نيازهايي‌ دارم‌ كه‌ حتي‌ نمي‌تواني‌ تصور كني. آخر خود تو هم‌ نيازهاي‌ زيادي‌ داري.

او چيزي‌ نمي‌گويد و من‌ به‌ پنجره‌اش‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ و حس‌ مي‌كنم‌ كه‌ مي‌داند. مي‌دانم‌ و خودش‌ را روي‌ كاناپه‌ من‌ جا به‌ جا مي‌كند. پاهايش‌ را جمع‌ كرده‌ و زير دامن‌ كوتاهش‌ گذاشته.

مي‌گويم‌ واقعاً‌ مهم‌ نيست‌ چه‌ ديده‌ام‌ يا تصور مي‌كنم‌ كه‌ ديده‌ام. اهميتي‌ ندارد. مي‌دانم‌ كه‌ من‌ پيرترم‌ و تو نيستي. اما حالا حس‌ مي‌كنم‌ تمام‌ وجود من‌ از تنم‌ خارج‌ مي‌شود و به‌ سوي‌ تو مي‌آيد و چيزي‌ از تو برنمي‌گردد.

موهايش‌ را با سنجاق‌ و كش‌ بسته‌ است‌ و دست‌ زير چانه‌ است‌ توي‌ رؤ‌يا و روي‌ كاناپه‌ من‌ از پنجره‌ خيس‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند.

مي‌گويد همه‌ چيز سبز است. ميچ‌ نگاه‌ كن‌ كه‌ همه‌ چيز چقدر سبز است. چطور مي‌تواني‌ اين‌ حرف‌ها را بزني‌ وقتي‌ همه‌ چيز بيرون‌ از اينجا اينقدر سبز است.

پنجره‌ بالاي‌ ظرفشويي‌ آشپزخانه‌ با باران‌ تند ديشب‌ تميز شده‌ و حالا صبح‌ آفتابي‌ دميده، صبح‌ زود است. بيرون‌ همه‌ چيز سبز و به‌ هم‌ ريخته‌ است. درخت‌ها سبز و علف‌‌هاي‌ كنار سرعت‌گير سبز است‌ و بعضي‌ جا‌ها ريخته. اما همه‌ چيز سبز نيست. تريلي‌‌هاي‌ ديگر و ميز من‌ با قوطي‌‌هاي‌ آبجو و ته‌ سيگار‌هاي‌ توي‌ زيرسيگاري‌ سبز نيست. كاميون‌ من‌ و زمين‌ شن‌ريزي‌ شده‌ با اسباب‌ بازي‌ كه‌ زير بند رخت‌ بي‌رخت‌ يك‌ بري‌ افتاده‌ هم‌ سبز نيست. بند رخت‌ كنار تريلي‌ است‌ طرف‌ چند تايي‌ بچه‌ جور كرده.

مي‌گويد همه‌ چيز سبز است. زير لب‌ مي‌گويد و تا جايي‌ كه‌ مي‌دانم‌ با من‌ نيست.

دودم‌ را سرفه‌ مي‌كنم. و صبح‌ را با طعمي‌ كه‌ د‌هانم‌ را باردار كرده‌ آغاز مي‌كنم. توي‌ نور سحرگاهي‌ به‌ اكراه‌ روي‌ كاناپه‌ به‌ طرف‌ او مي‌چرخم.

از جايي‌ كه‌ نشسته‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند و من‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كنم. در من‌ چيزي‌ هست‌ كه‌ نمي‌توان‌ در آن‌ نگاه‌ نديده‌ گرفت. مي‌فلاي‌ جسم‌ دارد. او صبح‌ من‌ است‌ صدايش‌ كن.
ترجمه اسدالله امرایی
+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 22  توسط خاوري  | 

عمری که اجل در پی آن می تازد
هر کس غــم دنیا بخورد می بـازد
+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 16  توسط خاوري  | 

no body likes Middle East!
این قسمتی از کلامی ست که در فیلم مجموعه ی دروغها گفته میشود!
+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 23  توسط خاوري  | 

علی ابن ابیطالب : آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش ارزیابی می گردد،
چیزی بگو که کفه سخنت سنگین شود و کاری کن که قیمت رفتارت بالا رود
+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 15  توسط خاوري  | 

داستان "بعضی از ما دوستمان کلبی را تهدید می کردیم" نوشته دونالد بارتلم یک داستان کوتاه پست مدرن زیباست.
اصل داستان به زبان انگلیسی اینجاست:

مطالعه داستان

داستان بسیار روانی است که هفته پیش همین موقع داشتم میخواندمش. (البته حدودا ساعت دو صبح تمام شد که بخاطر این بود که میخواستم داستان را حفظ شوم)

ترجمه اش را هم انجام دادم که خوب از کار در نیامد:

بعضي از ما مدت‌‌ مدیدی بود که دوستمان کُلبي را به خاطر رفتارش تهديد مي‌‌کرديم و حالا ديگر شورش را درآورده بود، بنابراين تصميم گرفتيم دارش بزنيم. کُلبي عز و جز کرد که حالا يک کم شورش را درآورده (زیرش نمیزد که شورش را درآورده ) اما دليل نمي‌شود که محکوم به اعدام شود. گفت که همه گاهي پایشان را از گلیمشان بیرون می گذارند. ما خیلی به استدلالش توجه نکرديم. پرسيديم دلش مي‌خواهد در مراسم دارزني چه نوع موسيقي ای  نواخته شود. گفت: بهش فکر مي‌کند ولي کمی طول مي‌کشد تا تصميم بگيرد.  حالي‌اش کردم که زود قال قضيه را بکند چون ‌‌هاوارد که رهبر ارکستر است، بايد نوازندگان را استخدام کند، با آنها تمرين کند، آخر، چطور شروع کند وقتي هنوز تکليفش را معلوم نکرده است. کُلبي گفت که هميشه عاشق سمفوني چهارم ايو بوده است. ‌هاوارد گفت که اين يک «تاکتيک تأخيري» است و همه مي‌دانند که اجراي آهنگهای ايو تقريباً غير ممکن است و تمرين آن هفته ‌ها وقت مي‌گيرد، تازه ابعاد ارکستر و گروه کر، کلی پول میخواهد. به کُلبي گفت:«منطقي باش.» کُلبي گفت مي‌گردد و يک چيزي که انقدر شاق نباشد پيدا مي‌کند.
 
هيو نگران متن دعوت‌نامه‌ها بود. اگر يکي از دعوت‌نامه‌ها به دست مسؤولان برسد چي؟ بي‌شک دار زدن کُلبي خلاف قانون بود و اگر مسؤلان از قبل مي‌فهميدند که موضوع از چه قرار است، به احتمال زياد مي‌آمدند و هر کاري از دستشان برمي‌آمد مي‌کردند تا بساط را بهم بريزند. گفتم درست است که دار زدن کُلبي تقريباً به طور قطع خلاف قانون است، ما از لحاظ اخلاقي کاملاً حق داشتيم که دارش بزنيم چون دوستمان بود و به دلايل با اهمیت  و گوناگونی به ما تعلق داشت و از اينها گذشته شورش را هم درآورده بود. موافقت کرديم که متن دعوت‌نامه‌ها جوري باشد که آدمي که دعوت شده، خاطرجمع نشود که چي‌به‌چي است. تصميم گرفتيم که به «ماجرا» اشاره کنيم:«ماجرايي مربوط به آقاي کُلبي ويليامز». يک دست‌خط قشنگ از کاتالوگ انتخاب شد و کاغذ کرم رنگ هم برداشتيم. مگنوس گفت: دنبال چاپ دعوت‌نامه‌ها مي‌رود و مي‌خواست بداند که با مشروب هم پذيرايي مي‌کنيم يا نه. کُلبي فکر مي‌کرد مشروب دادن کار خوبي باشد ولي نگران هزينه‌ها بود. ما دوستانه به او گفتيم که هزينه‌ها مهم نيست و گذشته از اين‌ها ما دوستان عزيزش بوديم و اگر يک گروه از دوستان عزيزش نتوانند دور هم جمع شوند و يک کار يک کم درخشان بکنند، پس اين دنيا به چه دردي مي‌خورد؟ کُلبي پرسيد خودش هم مي‌تواند قبل از ماجرا مشروب بخورد. ماگفتيم:«حتماً
کار بعدي چوبة دار بود. هيچ‌کدام از ما آن ‌قدرها از طراحي چوبة دار سر در نمي‌آورديم، ولي توماس که مهندس معمار است گفت که مي‌رود توي کتاب‌هاي قديمي‌ مي‌گردد و نقشه‌اش را مي‌کشد. تا آن‌جايي که يادش مي‌آمد، مهم‌ترين چيز اين بود که دريچة کف خوب کار کند. گفت با حساب مواد و کارگر و محاسبة سرانگشتي نبايد بيش‌تر از چهارصد دلار براي‌ ما آب بخورد. ‌هاوارد گفت:«اين همه!» گفت توماس لابد منظورش چوب صندل سرخ بوده. توماس گفت نه بابا، يک چوب کاج خوب. ويکتور پرسيد چوب کاج رنگ نشده يک جورایی «خام» به نظر نمي‌آيد و توماس فکر مي‌‌کرد که مي‌شود بدون دردسر فندقي سیر‌اش کرد.
گفتم درست است که تمام جريان بايد خوب و شسته و رفته انجام شود، ولي چهارصد دلار براي يک چوبة دار، بالاي مخارج مشروب، دعوت‌نامه‌ها، نوازندگان و همه اين‌ها، فکر مي‌کردم يک کم زور دارد و اصلاً چرا ما از يک درخت استفاده نمي‌کرديم يک بلوط خوشگل يا هرچي؟ يادآوري کردم که چون قرار بود دارزني توي ماه ژوئن باشد، آنموقع درخت‌ها برگ‌هاي باشکوهي دارند و نه فقط خود درخت يک جور احساس طبيعت به آدم مي‌دهد، يک کار صددرصد سنتي هم است به خصوص در غرب. توماس که مشغول طرح زني چوبة دار پشت يک پاکت بود، يادمان آورد که در دارزني در فضاي باز هميشة خدا بايد يک چشم‌مان به آسمان باشد مبادا باران بگيرد. ويکتور گفت که از نظرية فضاي باز خوشش مي‌آيد، احياناً لب يک رودخانه، اما اشاره هم کرد که بايد حواسمان به فاصله آنجا تا شهر هم باشد که براي مهمان‌ها و نوازندگان و غيره که به محل اجرا مي‌آمدند و برمي‌گشتند، اسباب زحمت نشود.
 
در اين موقع همه به هري نگاه کردند که آژانس کراية اتومبيل و کاميون داشت. هري گفت که فکر مي‌کند بتواند هر چندتا بخواهيم ليموزين جفت‌وجور کند ولي به راننده‌ها بايد دستمزد داد. اضافه کرد که راننده‌ها دوستان کُلبي نيستند و نمي‌شود انتظار داشت که دو دستي خدمات بدهند، از متصدي مشروب فروشی و نوازنده‌ها که کم‌تر نبودند. گفت که خودش حدود ده ليموزين دارد که اکثراً براي مراسم تدفين استفاده مي‌شود و احتمالاً مي‌تواند زنگي به دوستان همکارش بزند و ده دوازده تاي ديگر هم جور کند و اگر مراسم بيرون و در فضاي باز انجام شود، بهتر است که فکر چادر يا يک جور سايبان باشيم تا لااقل سرپناهي براي رؤسا و اعضاي ارکستر باشد چون اگر در مراسم دارزني باران مي‌آمد، فکر مي‌کرد که ممکن است گندش دربيايد. اما دربارة درخت و چوبة دار، براي خودش که فرقي نداشت، واقعاً فکر مي‌کرد که انتخاب بين اين دو بايد با خود کُلبي باشد، چون دارزني مال او بود. کُلبي گفت هر کسي گاهي شورش را در مي‌آورد، ما يک کم مقرراتي نشده بوديم؟ ‌هاوارد تقريباً با خشونت گفت که در مورد اينها قبلاً بحث شده است و اينکه کُلبي کدام را مي‌خواهد، چوبة دار يا درخت؟ کُلبي پرسيد که مي‌تواند درخواست جوخة آتش کند و ‌هاوارد گفت نه نمي‌تواند. گفت که جوخة آتش، يعني يک چشم بند و خودکشان براي آخرين سيگار که فقط نفس کُلبي را به هپروت مي‌برد، لازم نبود کُلبي براي تحت‌‌ تأثير قراردادن بقيه، نمايش دربياورد چون ديگر حسابي توي دردسر افتاده بود.
کُلبي گفت متأسف است، منظورش آن چيزها نبود، درخت را انتخاب کرد. توماس با حرص طرح چوبة‌داري را که داشت مي‌کشيد، مچاله کرد.
 
بعد صحبت جلاد شد. پيت پرسيد که ما به جلاد واقعا احتياج داريم؟ چون اگر قرار بود از درخت استفاده کنيم، میشد حلقة دار را در يک سطح مناسبي تنظيم کرد و کُلبي فقط می ‌بايست از روي يک چيزي بپرد پايين ـ يک صندلي يا چهارپايه يا هرچي. به‌علاوه پيت خودش خيلي شک داشت که جلاد مستقلي که به‌جايي وابسته نباشد، توي کشور پرسه بزند، آنهم حالا که مجازات اعدام را کاملاً کنار گذاشته‌اند، به طور موقت البته، و احتمالاً بايست يک پرواز به انگلستان يا اسپانيا يا يکي از کشورهاي آمريکاي جنوبي مي‌گرفتيم و حتي اگر هم مي‌رفتيم چطور از قبل مي‌توانستيم بفهميم که آدمي که پيدا مي‌کنيم حرفه‌اي است، يک جلاد واقعي نه يک تشنة پول که تفنني جلادي مي‌کند و بعيد نيست کار را سرهم بندي کند و جلو همه آبروي ما را ببرد؟ ما همه موافقت کرديم که کُلبي بايد فقط از روي چيزي بپرد پايين و اين‌که آن چيز صندلي هم نبايد باشد چون همگي به شدت احساس کرديم گذاشتن يک صندلي کهنة آشپزخانه زير درخت خوشگلمان، املي است. توماس که ديدگاهي کاملاً مدرن دارد و از نوآوري هم نمي‌ترسد، پيشنهاد داد که کُلبي روي يک گوي لاستيکي بزرگ به قطر سه متر بايستد. گفت آن کار يک سقوط درست و درمان را تضمين مي‌کند و اگر کُلبي بعد از اين‌که پريد يک دفعه تغيير عقيده داد، ديگر آن گوي قل خورده و رفته است. به يادمان آورد که با به کار نگرفتن جلاد حرفه‌اي براي موفقيت‌آميز شدن ماجرا، خرواري مسؤليت به گردن خود کُلبي گذاشته بوديم و گرچه مطمئن بود که کُلبي اجراي قابل ستايشي مي‌کند و دم آخر آبروي دوستانش را نمي‌ريزد، با اينحال معلوم شده است که در موقعيت‌ هايي شبيه به اين، آدميزاد جماعت يک کمي‌ دو دل مي‌شود، يک گوي لاستيکي به قطر سه متر، که احتمالاً ساختنش هم ارزان‌تر تمام مي‌شود، اجراي يک برنامة درجه يک را درست زير سيم تضمين مي‌کند.
 
حرف »سيم» که شد، هنک که تمام اين مدت ساکت بود، يک مرتبه پيشنهاد کرد که ممکن است استفاده از سيم بهتر از طناب باشد، کاراتر است و آخرش هم لطفي‌است به کُلبي. کُلبي کم‌کم رنگش پريد و من بهش حق مي‌دادم. چون فکر کردن به سيم به جاي طناب دار، چيز به شدت ناخوشايندی است و آدم وقتي بهش فکر مي‌کند، بفهمي نفهمي حالت تهوع بهش دست مي‌دهد. فکر کردم واقعاً کمال بي‌لطفي هنک است که بنشيند آنجا و دربارة سيم حرف بزند، درست وقتي که ما مشکل پريدن تر و تميز کُلبي را با نظرية گوي لاستيکي توماس حل کرده بوديم. بنابراين فوري بدون فکر گفتم که حرف سيم را هم نبايد زد، چون وقتي کُلبي با تمام وزنش مي‌پرد، سيمي که به شاخه بسته شده، درخت را زخمي‌ مي‌کند، آنهم در اين روز‌ها و اين همه احترام به محيط زيست. ما که نمي‌‌خواستيم درخت صدمه ببيند، مي‌خواستيم؟

کُلبي نگاه قدرشناسانه‌اي به من کرد و گردهمايي پايان يافت. در روز ماجرا همه چيز راحت برگزار شد (موسيقي که کُلبي آخر سر انتخاب کرد، يک چيز استاندارد بود، الگار، و هاوارد و بچه‌‌ها هم خيلي خوب اجرا کردند.) باران نگرفت، همه حضور پيدا کردند و ويسکي اسکاچ و هيچ چيز ديگر هم تمام نشد. گوي لاستيکي سه متري را رنگ سبز سير زده بودند که خوب به تزيينات روستايي مي‌آمد. دو چيزي را که در آن جريان از همه بهتر به خاطر مي‌آورم، نگاه قدردان کُلبي است وقتي که گفتني را دربارة سيم گفتم و واقعيتي که ديگر هيچکس هرگز پایش را از گلیمش آن طرف تر نگذاشت.

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 21  توسط خاوري  | 

من متهم به بیگناهی هستم....

برای محکوم کردن من
قاضی لازم نیست
اگه بخواهی...

 من محکوم بوده ام
از ازل تا ابد
+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 20  توسط خاوري  | 

بیرون بیا ... خودت باش تو آدمی، نه برده


همیشه باخته:  هر کس شکایتی نکرده


عاشق زندگی باش       زندگی: شغل و پول نیست

تو امتحانِ بودن:  بَردِه بودن، قبول نیست


خط میکشم رو دیوار : همیشه روزی یکبار

تو هم شبیهِ من باش     حسابت رو نگه دار!

ببین که چند تا قرنه...      تن به اسیری دادی

دنیات شده:           شبیه سلول انفرادی...

تا چشم به هم میزاری   میبینی عمر تموم شد

بین چهار تا دیوار...          وجود تو تموم شد

چوب خط این اسیری: دیوارهات رو پوشونده!

همین روزا میبینی: که فرصتی نمونده!
+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 20  توسط خاوري  | 

چطور ميشود:
 آنهايي را كه به سادگي آبروي انساني باآبرو را مي ريزند و وي را با كلامي، بي اعتبار ميكنند بخشيد؟
+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 16  توسط خاوري  | 

- آقا میشه منو ببخشی؟

- برو بابا دلت خوشه برو گم شو بیرون

- من شرمنده ام منو ببخش

- برو بیرون

- آقا من فقط یه سوسک کشتم. خودمم بعدش مرگ موش خوردم که بمیرم اما تقلبی بود نمردم.

- آقا جون مشکل بوی لباسته. برو حموم بعد بیا بهت اتاق بدم. میخوای هتل ما ورشکست بشه؟
+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 22  توسط خاوري  | 

بايد تو رو پيدا کنم شايد هنوزم دير نيست...
+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 17  توسط خاوري  | 

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

 غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 12  توسط خاوري  | 

ديوژن را گفتند: دنيا كي خوش مي‌شود. گفت: آنگاه كه پادشاهانش فلسفه بخوانند و يا فيلسوفانش پادشاه شوند.
+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 23  توسط خاوري  | 


میان صفحه های تار تنیده دل من به دنبال چه هستی؟

هر چه هست ، خط خطی های مدادی است سیاه

این هم مال تو ...

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 17  توسط خاوري  | 

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم ( حسین پناهی)
+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 20  توسط خاوري  | 

روی شاخه های دوری ...

         چه خوشی داره صبوری ...؟

                  وقتی خورشیدی نباشه ...
        
                                  تو همیشه سوت و کوری
+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 15  توسط خاوري  | 

هیچ کس ویرانیم را حس نکــرد

                                   وسعت تنهائیــم را حـس نکــرد   

در میان خنده هـــــای تلخ مــن

                                   گریه پنهـــانـــیم را حـــس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

                                   درد بی کس ماندنم راحس نکرد

آن کـه با آغـــاز مــن مانوس بود                 

                                    لحظه پــایـانـیم را حـس نـکرد ..

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 11  توسط خاوري  | 

روزی که امیرکبیر گریه کرد
در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود . هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 10  توسط خاوري  | 

اين كلمه ها رو در اوج بيماري مينويسم....

كتاب سيذارتا با ترجمه آقاي پرويز داريوش نوشته هرمان هسه را بخوانيد.
پشيمان شديد بياييد پيش من!




سیذارتا (Siddhartha)  به تحول معنوی یک مرد هندی برهمن می‌پردازد. این کتاب در سال ۱۹۲۲ و پس از آنکه هسه مدتی در دهه ۱۹۱۰ در هند به سر برد منتشر شد. سیذارتا در زبان سانسکریت، یعنی «کسی که به هدفش رسیده‌است». ماجرای داستان مربوط به دوران هند باستان و هم‌زمان با بودا (سده ۶) است. این داستان نیز مانند دیگر داستان معروف هسه، دمیان، به خودشناسی و قدرت درونی انسان می‌پردازد.

هسه در این رمان فلسفی از زندگی دو برهمن به نام‌های سیذارتا و گوویندا که یکی به مریدان بودا می‌پیوندد و دیگری زندگی جسمانی را ترجیح می‌دهد را شرح داده‌است. رجوع بشر به طبیعت از جمله رودخانه و وحدت وجود در این رمان مطرح شده‌است.


در مورد مترجم:

پرويز داريوش در سال 1301 خورشیدی مشهد به دنیا آمد.در مدرسه، هم‌کلاس ایرج افشار، پژوهشگر و از بزرگان کتاب‌داری ایران بود و در سال‌های بعد از صمیمی‌ترین دوستان جلال آل احمد. بعضی از رمان‌های بزرگ ادبیات جهان را او به فارسی برگردانده. با مروری بر ترجمه های وی می‌توان به اين نكته اشاره نمود كه داریوش با ترجمه آثاری همانند خیزاب‌ها و خانم دالووی از ویرجینیا وولف، وی را به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد. پرویز داریوش در اواخر زمستان 1379 در بیمارستان ایران مهر تهران درگذشت.
ترجمه
• سیذارتا اثر هرمان هسه
• موش‌ها و آدم‌ها اثر جان اشتاین بک
• تام سایر اثر مارک تواین
• خیزاب‌ها و خانم دالووی اثر ویرجینیا وولف
• مائده های زمينی اثر آندره ژيد

 
+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 11  توسط خاوري  | 

تنها چیزی که در دنیا به توافق نیازی ندارد ، دوست داشتن است. من شما را دوست دارم ولی شاید شما این را نخواهید....
+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 7  توسط خاوري  | 

با وفا ماندن مال سگ نیست
همانطور که نجابت مال اسب نیست...

اینها صفات انسانی ماست که باید داشته باشیم

نرویم حماقت خر و غرور گارو را یاد بگیریم.حیوانات خوب دارای صفات خوبی هم هستند.

تو که انقدر خوبی
همیشه خوب باش
+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 23  توسط خاوري  | 

خوشبخت كسانيكه عقلشان پاره سنگ بر مي دارد چون ملكوت آسمان مال آنهاست.

انجيل ماتئوس5-3
+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 10  توسط خاوري  | 

ميان اين همه آدم كه نفس مي كشند تو چيكاره اي؟

دل مي بري يا دل مي شكني؟ (نتيجه ي هر دوش حسرته !)

پول داري يا بي پول (آخرش يا مقروض ميري يا ورثه رو خوش حال ميكني!)

دانايي يا نادان (اگه نادون باشي كه بقول شريعتي خر اومد و الاغ رفت اگر هم دانا باشي منتقدانت ولت نميكنن و ميخوان ثابت كنن بي سوادي)

خوش تيپي يا بي ريخت (اگه خوش تيپي كه هر روز يه شايعه پشتت مي سازن يا بهت حسادت ميكنن اگر هم بي ريخت باشي كه خوب كلاهت پس معركه است)

سالمي يا مريض (سالم باشي قدر سلامتت رو نمي دوني مريض هم باشي زندگي ديگه واست رنگي نداره)

اما..

اگه تو اين دنيا مفيد باشي و فكر و كردار و عملت كسي رو اذيت نكنه (نميگم برو با همه دنيا خوب باش كه نه تو آدمشي نه يه همچين آدمي زاييده شده!) اون وقت حداقل ميتوني بگي پسر آدمم.

گرچه آدم اگه آدم بود رو زمين نبود! مي بيني....

ما آدم بشو نيستيم

خود آدم هم، آدم بشو نبود... چه برسه به ما

نتيجه اينكه: آدم، آدم باش گرچه بعيده!
+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 10  توسط خاوري  | 

یک هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند باشه نه اینکه هیزم هاش زیاد باشن. تبر ما انسانها باورهایمان است نه آرزوهایمان
+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 19  توسط خاوري  | 

دوستاني كه خيلي ناراحت شدند از انتقاد من از آلبوم يه شاخه نيلوفر محسن چاوشي و گفتنند از موسيقي چيزي نمي دونم....

ديروز يه آهنگ از محسن منتشر شد كه اسمش بهشت من هست.دانلود كنيد و ببينيد آهنگ خوب يعني چي!

دانلود


شعر بهشت من:


گريه هام رو پس ميگيرم     دروغهات هم مال خودت
ديگه نمي زارم منو...         بكشي، دنبال خودت

تو برزخت نمي مونم         من ديگه از پيشت ميرم
جهنم رو پست ميدم        بهشتم رو پس ميگيرم

نمي زارم جون بگيري        دوباره باز تو قلب من
نمي زارم قد بكشي         سايه كني رو قلب من

اسير دستات نميشم        بازيچه ي باد نميشم

من ديگه سكوتٍ آه           واسه تو فرياد نميشم

ميرم فراموش ميكنم          واسه هميشه اسمتو

از قفست پر مي كشم      تا بشكنه طلسم تو

آره من رو بازي دادي         قبول دارم... ساده بودم

راهي نداشتم كه برم        تو دامت افتاده بودم

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 13  توسط خاوري  | 



 
+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 12  توسط خاوري  | 

سال 84 میلادی داریوش یه اهنگ خواند  که توش کلمه سال سیاه 2000 هست و اسمش هم سال 2000 هست و باعث شد داریوش خیلی معروف بشه. من اما میگم سال سیاه 2000 و به بعد. اینطوری درست تره!


سال سقوط ، سال فرار         سال گریز و انتظار

فصل شکفتن فلز...             سال سیاه 2000

سال سقوط عاطفه            تا بی نهایت زیر صفر
نهایت معراج ذهن              اندیشه تفسیر صفر

تو ذهن ماشینهای سرد      معنای عشق و احتیاج

دیگه نداره حافظه              یعنی یه درد بی علاج

سال به بن بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن...
تن به غریضه بخشیدن

قبیله یعنی یه نفر              همخونی معنا نداره
همبستگی خوابیه  که         تعبیر فردا نداره



سال سقوط ، سال فرار      سال گریز و انتظار
پاییز تلخ و بی بهار          سال سیاه 2000
تو اون روزایی که میاد...  کسی به فکر کسی نیست

هر کی به فکر خودشه به فکر فریادرسی نیست
همه به هم بی اعتنا حتی به مرگ همدیگه
اگه کسی کمک بخواد
کی میدونه اون چی میگه؟
توی کتابای لغت...
سفیده برگا همیشه
نه دشمنی نه دوستی
هیچی نوشته نمیشه!

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 15  توسط خاوري  | 

قابل توجه عزيزان سيگاري!


+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 13  توسط خاوري  | 

من هنوز چیزی نگفتم    که تو طاقتت تموم شد

 باقیش رو بگم، میبینی     گریه هات، کلی حروم شد!

....

من که آسمون نبودم ... اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو    به خدا... اون بی گناهه

باز، که ابری شد نگاهت  بغضتم واسم عزیزه

اما اشکات رو نگهدار... نذار اینجوری بریزه!

حال من خیلی عجیبه!    دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تا...   
تو چشام، عشق رو ببینی!

بدجوری دیوونتم من    فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو ... کرده این دل رو کلافه



میدونم فرقی نداره: واست عاشق بودن من!

میدونم واست یکی شد: بودن و نبودن من!

اولش گفتم: یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم یه عشقه آخه اندازه اش زیاده

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن ...

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 19  توسط خاوري  | 

خدايا سعي كردم بنده ي خوبي باشم و آزار نرسانم.

اگر آزار رساندم مرا ببخش.

خدايا... من انسانم.
    
               .... براي همين است كه تو خدايي
+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 17  توسط خاوري  | 

من از این دنیا چی می خوام

دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه

واسه گفتن قصه ی خوبی

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 15  توسط خاوري  | 

با خنده ی تو رو به زوال می روم

بخند که بر روال زوال خود سوار مانده ام


+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 15  توسط خاوري  | 

ميخواهي آدم باشي
مهربان باش و گذشت كن. بس است براي حوا
+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 16  توسط خاوري  |