تبليغاتX
دانشجوی بی خبر
نقوش کوتاه ذهن بر روی صفحات وب
امروز متوجه شدیم که خانم سحر سوند رومی بر اثر تصادف اتوبوسی که داخلش بوده اند نزد حق شتافته اند.

خانم سوند رومی متولد 1363 در شیراز بوده و همکلاسی ما در رشته مترجمی خبر.

از دست رفتن ایشان موجب غم و اندوه ما و بسیاری از دوستانش گردید.


این فقدان را از طرف خودم و همه بچه های مترجمی خبر دانشکده خبر به خانواده محترم ایشان تسلیت می گویم.

میخواستم عکسی هم از ایشان در این وبلاگ بگذارم اما چون اجازه ای نداشتم این کار را نکردم. روحش شاد.

+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 23  توسط خاوري  | 

اي معجزه ي خاموش! يه حادثه روشن شو ! يه لحظه . فقط يه آه ! همجنس شكفتن شو !
+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 18  توسط خاوري  | 

صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود.

يلدايتان مبارك باشد.

براي منِ از دست رفته دعا كنيد.

طلب آرامش كنيد و سلامتي براي خودتان، خانواده و آن آخر ها: من

+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 9  توسط خاوري  | 

چگونه باورم آید که رفتی از برم ناگه

دلم خون شد ز تنهایی بیا تا در برت گیرم

زمانی سخت پیدا شد جدایی ها میان ما

کنون ماتمگهم خالی است بیا تا در برت گیرم

پدر ای نور چشمانم چرا رفتی بدور از ما

دلم خون شد زتنهایی بیا تا در برت گیرم

تو رفتی و گذشت از ما٬ هر انچه بودی و کردی

کنون جایت بود خالی بیا تا در برت گیرم

زمانی ارزو کردم که مهمانم شوی تنها

بیا ای نور چشمانم که تنها در برت گیرم

فراق تو وجودم ذره ذره اب می سازد

تویی مرحم برای درد بیا تا در برت گیرم

مرا شوق و شراری بود برای دیدن رویت

هزار افسوس اینک من مزارت در برم گیرم

مزارت سرد چون قلبم که بی تو از طپش افتد

نفس هایت کجا رفتند٬ بیا تا در برت گیرم

کنون منزلگهت گور است و خاک سرد

مرا مهمان نما اکنون که تنها در برت گیرم

 

شاعر: سرکار خانم مهوش نرگسی 3/10/70

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 22  توسط خاوري  | 

شعر : <<<آقاي نخست وزير>>>


شاعر : <<<برتولت برشت>>>


      مترجم : <<<دکتر شاهکار بينش پژوه>>>


آقاي نخست وزير مشروب نمي خورد

آقاي نخست وزير دود نمي کشد

آقاي نخست وزير در خانه اي حقير اقامت دارد

ولي بيچارگان حتي خانه ي حقيري هم ندارند .


کاش گفته مي شد :


آقاي نخست وزير مست است

آقاي نخست وزير دودي است

اما حتي يک فقير ميان مردم نيست .

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 18  توسط خاوري  | 

برای توضیح این عنوان ابتدا باید شرحی در خصوص اصطلاح "وام گیری" ارائه دهم:

در این فرایند هر زبان، بر حسب نیاز های خود، واژه هایی از زبانهای بیگانه به وام میگیرد. این وام گیری نه تنها به خودی خود خطری برای زبان نیست بلکه به غنای آن نیز می افزاید.

با این وجود اگر ورود واژه های بیگانه به انبوه باشد یا اگر هرواژه به همراه مشتقات و ترکیبات خود در زبان نفوذ کند ممکن است ساخت واژگان را تدریجا تغییر دهد و اشتقاق واژه ها در زبان وام گیرنده تابع زبان وام دهنده شود مثلا: واژه ی نزاکت که از روی نازک فارسی و فلاکت که از روی فلک زدگی در فارسی ساخته شده است. نفوذ زبانهای خارجی آنجا باعث نگرانی است که دگرگونی های ساختی به وجود آورد یعنی در دستور زبان نفوذ کند. مثلا امروزه فارسی زبان باید نشانه های جمع عربی را نیز بیاموزد از جمله جمع به (ون) مانند: اجتماعیون، اعتدالیون و جمع به (ین)  مانند: معلمین، مورخین. این شیوه ی جمع حتی به واژه های فارسی نیز سرایت کرده است مانند: بازرسین، داوطلبین و همچنین کاربرد جمع مکسر عربی در برخی از واژگان فارسی مانند: دهاقین، اساتید، دراویش...

با همه ی این احوال عربی تا آنجا که امکان داشته در زبان فارسی تاثیر کرده و بعید است که در آینده بیش از این تاثیر کند. خطری که اکنون زبان فارسی را تهدید میکند از جانب زبانهای غربی است و آنهم نه در زمینه ی واژگان عاریتی بلکه در زمینه ای دیگر.

 

وامگیری دو صورت کاملا متمایز دارد:

وامگیری آشکار و آگاهانه مانند هزاران واژه ای که زبان فارسی از زبانهای دیگر به عاریت گرفته است که در گذشته به آنها (الفاظ دخیل) می گفتند و امروزه  آنها را (واژه های عاریتی) می نامند.

صورت دیگر پدیده ی جدید تری است که کمتر مورد توجه ادیبان قرار گرفته است و به اصطلاح به آن (گرته برداری) می گویند.

در گرته برداری بر خلاف واژه های عاریتی، عین کلمه را از زبان خارجی نمیگیرند بلکه صورت ترکیبی کلمات یا اصطلاحات را به اجزای سازنده اش تجزیه می کنند و به جای هر کدام از این اجزا معادلی را که از پیش در زبان وام گیرنده موجود است می گذارند مانند: سیب زمینی که به ازای اصطلاح فرانسوی pomme de terre به کار رفته است.

وجوه مختلف گرته برداری:

1- گرته برداری از اصطلاحات و ترکیب ها:

اصطلاحات و ترکیبات یا به صورت واژگان عاریتی وارد زبان می شوند مانند: کارت پستال، کودتا، التیماتوم. و یا به صورتی که آنرا گرته برداری می نامیم. گرته برداری در واقع ترجمه ی لفظ به لفظ است و عبارت خارجی با حفظ ترتیب اجزاء خود وارد زبان می شود مانند:سیب زمینی، راه آهن، زیر دریایی، بادام زمینی و آسمان خراش. این ترکیب ها از نظر ادیبان و زبانشناسان نه تنها مردود نیست، بلکه مهمترین راه برای گرفتن اصطلاحات جدید و حتی بهترین شیوه ی مبارزه با هجوم الفاظ بیگانه به شمار میرود.

2- گرته برداری معنایی:

هر لفظی در هر زبانی معمولا معانی متعدد و مختلفی دارد و به ازای هر کدام از این معانی نیز معمولا لفظ های مستقل و متفاوتی در زبان های دیگر وجود دارد که مترجم در هرمورد باید یکی از آنها را که به منظور نویسنده نزدیکتر است انتخاب کند. حال اگر مترجمی دو یا چند معنای مختلف از یک لفظ بیگانه را در زبان خود به لفظ واحد ترجمه کند اصطلاحا می گویند گرته برداری معنایی کرده است. مثلا کلمه ی ( جبهه) که از زبان عربی وام گرفته شده است در فارسی به معنای پیشانی و توسعا به معنای (قسمت پیشین هر شیء نسبتا بزرگ) به کار رفته است. در این معنی مواجه است باواژه ی front فرانسوی که به معنای دیگری نیز در این زبان به کار می رود (صف مقدم سپاهیان در میدان جنگ) و توسعا (منطقه ای که در آن دو طرف متخاصم مشغول جنگیدن اند). که معنای اخیر از سالیان پیش با همان لفظ جبهه به فارسی منتقل شده است.

اما گرته برداری معنایی، غالبا به روح زبان لطمه میزند؛ مخصوصا در مواردی که لفظ مناسب دیگری برای بیان آن در زبان وجود داشته باشد.

بها دادن:

این اصطلاح به معنای (ارزش گذاشتن) و (اهمیت دادن) رواج حیرت آوری یافته است مثلا:

-ما به تکامل فکری بشر بها می دهیم

-نباید به سخن این یاوه گویان بها داد

در کنار این اصطلاح (پربها دادن) و  (کم بها دادن) که مطلقا یاوه و بی معنی است در زبان ها جا افتاده است مثلا:

-هنر مندان به ابداع و ابتکار، پر بها می دهند

به جای آنکه بگویند: -به ابداع و ابتکار اهمیت می دهند

بها دادن در فارسی فقط به معنای (قیمت را پرداختن) است.

گسترش نفوذ دامنه ی گرته برداری معنایی ممکن است باعث آشفتگی مفاهیم شود و اهل زبان از فهم سخن یکدیگر عاجز بمانند.

3- گرته برداری نحوی :

پایه ی زبان، نحو است. امروزه زیانبارترین تاثیر زبانهای بیگانه را در نحو فارسی می توان دید و اگر تغییراتی در نحو زبان روی دهد، شالوده ی آن زبان تغییر می کند.

جمله های زیر بر گرته برداری غربی ساخته شده است:

-تکنولوژی میرود که چهره ی زمین را به کلی دگرگون سازد. (بجای تکنولوژی نزدیک است که...).

-تو مرا نمی فهمی. (بجای تو حال مرا یا حرف مرا نمی فهمی).

-نه آینده و نه تاریخ معیار تکامل نیستند. (بجای نه آینده معیار تکامل است نه تاریخ).

گرته برداری نحوی بر ساخت جمله وارد میشود و شیوه ی آنرا تغییر میدهد. در صورت استمرار این دگرگونی بیم این هست که به نامفهوم شدن زبان بیانجامد. مثلا فعل اندیشیدن یا فكر کردن را با حرف اضافه ی (به) بکار میبریم مثلا: (من به تو فکر میکنم)، در این مورد عینا گرته برداری از زبانهای غربی است. جعل حروف اضافه از محدوده ی یک واژه تجاوز نمی کند، بنابر این همیشه تغییر اساسی در ساخت جمله روی نمی دهد اما مورد دیگری از جعل و استعمال حرف اضافه هست که جمله بندی فارسی را به سیاق جمله بندی زبانهای فرنگی بکلی دگرگون می سازد و آن به توسط و مترادف های دیگر آن است: (به)وسیله ی، (به)واسطه ی، از طریق، از جانب و...( که معادل par در فرانسه و by در انگلیسی است). مثلا در نوشته ی یکی از فضلای زبان فارسی این عبارت آمده است:

_عبور کوه توسط پرندگان. بجای عبور پرندگان از کوه.

این جمله بندی نه تنها در فارسی معمول نبوده بلکه ابهام نیز بوجود می آورد. مثلا در این عبارت:

_خانه توسط احمد خریده شد.

معلوم نیست که آیا احمد خانه را خریده است یا دیگری با وساطت احمد آنرا خریده است.

در پایان این سوال را از شما خواننده ی گرامی دارم که چرا گذشتگان فارسی زبان ما با وجود اینکه صیغه ی فعل مجهول نیز داشته اند جمله هایی نظیر (موش توسط گربه خورده شد) بکار نمی بردند؟

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 10  توسط خاوري  | 

آخرین و دقیق ترین منابع پیشنهادی آزمون کارشناسی ارشد مترجمی زبان انگلیسی

توسط اساتید دانشگاه های تهران

نظریه های ترجمه:

Hatim, Basil and Jeremy Munday. Translation: An Advanced Resource Book (Part A).


London: Routledge, 2004. Offset by Rahnama Publication.

Larson, M. L. Meaning-Based Translation: A Guide to Cross-Language Equivalence.


New York: University Press of America, 1984.

Mollanazar, Hussein. Principles and Methodology of Translation.


Tehran: SAMT, 1997.

Munday, Jeremy. Introducing Translation Studies (Chapters 1–4).


London: Routledge, 2001. Offset by Yalda Qalam.

Newmark, Peter. A Textbook of Translation.


London: Prentice Hall International, 1988.

فرحزاد، فرزانه. مجموعه مقالات دو هم اندیشی ترجمه شناسی (بخش اول). انتشارات یلدا قلم، 1383


 

زبانشناسی:

Fromkin, Victoria and Robert Rodman. An Introduction to Language, 4th Edition.


USA: Dryden Press, 1988.

Yule, George. The Study of Language, 2nd Edition.


Cambridge: Cambridge University Press, 1996.

افراشی، آزیتا. ساخت زبان فارسی. تهران: انتشارات سمت، 1386.


 

ساخت مقابله ای زبان:

Keshavarz, Mohammad Hossein. Contrastive Analysis and Error Analysis.


Tehran: Rahnama Publication, 1999.

Zia’Hosseini, Mohammad. Contrastive and Error Analysis.


Rahnama Publication or Azad University Press (South Branch).


 

واژه شناسی:

تجویدی، غلامرضا. واژه شناسی انگلیسی. تهران: انتشارات سمت.

شقاقی، ویدا. مبانی صرف واژه. تهران: سمت، 1386.

کلباسی، ایران. ساخت اشتقاقی واژه در فارسی امروز. تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1371.


 

فنون ترجمه:

Farahzad, Farzaneh. Translating Advanced English Texts I.


Tehran: Payame Noor University, 1374.

Khazaeefar, Ali. A Textbook of Literary Translation.


Tehran: SAMT, 1382.

Manafi Anari, Salar. An Approach to English Translation of Islamic Texts I.


Tehran: SAMT, 1999.

Manafi Anari, Salar. An Approach to the English Translation of Literary and Islamic Texts II.


Tehran: SAMT, 2001.

Raee Sharif, Masoud. Translation of Legal Correspondence and Deeds I.


Tehran: SAMT, 2007.

Tajvidi, Golamreza. Translating Journalistic Texts I.


Tehran: Payame Noor University, 1374.

Tajvidi, Golamreza. Translating Journalistic Texts II.


Tehran: Payame Noor University, 1376.

Tajvidi, Golamreza. Translating Texts in Politics.


Tehran: Payame Noor University, 1379.

فرحزاد، فرزانه. نخستین درسهای ترجمه. تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1369.

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 10  توسط خاوري  | 

شعر مرگ قو در سال 1349 توسط دکتر حمیدی سراییده شد و در همان سالها عباس مهرپویا آنرا اجرا نمود که سالها بعد حبیب هم آنرا اجرا کرد که به آن حلاوت پیشین، البته نبود.

با تشکر از استاد بنده جناب آقای دکتر اسماعیل(سعید) اریب بدلیل در دسترس قرار دادن ترجمه ی شعر.


مرگ قو

The death of the swan

شنيدم که چون قوي زيبا بميرد

When dying,I have heard the beautiful swan

فريبنده زاد و فريبا بميرد

dies as beautifully as she's born

شب مرگ تنها نشنيد به موجي

On the night of her death, atop a swell seats she alone

رود گوشه اي و دور و تنها بميرد

In to remote corner retries she, in order to die alone

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شمع

In that same corner, sings she so many songs

که خود در ميان غزلها بميرد

Till amid the songs she dies

گروهي برآنن که مرغ شيدا

some do believe this amorous bird dies

کجا عاشقي کرد آنجا بميرد

Where she first made love

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

On the night of her death, she, out of fright, harries there

کز مرگ غافل شود تا بميرد

Where she becomes unaware of the DEATH so to die

من اين نکته گيرم که باور نکردم

Disbelieve though I this point,

نديدم که قويي به صحرا بميرد

Never have I heard in the desert that swan dies

چو رودي ز آغوش دريا برآمد

One day merges she out of the sea

شبي هم در آغوش دريا بميرد

one night like wise in the lap  of the sea she dies

تو درياي من بودي آغوش باز کن

You've been my sea , hold out your arms

که ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

For this beautiful bird is going to die

کتاب اشک مهتاب

شاعر: دکتر مهدی حمیدی شیرازی

مترجم: آقای بهروز عزب دفتری

سال:1349

+ نوشته شده در  87/09/26ساعت 23  توسط خاوري  | 

یک خانم و همسر میلیونرش از برج نیمه سازشان بازدید می کردند که یک کارگر آن زن را دید و فریاد زد: "مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی  بودیم ."

در راه بازگشت به خانه شوهر به طعنه با همسرش گفت: " شانس آوردی که با من ازدواج کردی وگرنه الآن زن یک عمله و کارگر شده بودی."

همسر پاسخ داد: " بر عکس، تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه الآن او میلیونر بود ، نه تو."


نتیجه:

یک ضرب المثل چینی می گوید: " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود کند".

بسیاری از روابط به دلیل حرف های نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند. ما بدون توجه به اینکه ممکن است حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم. 


در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ شکسته، که دیگر نمی توانید آن را به شکل اول در بیاورید.

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 14  توسط خاوري  | 

خورشید خانم

Luna

پشت ديوار شب يه راهي داره…

Beyond the night, there's a pass

كه ميره يه  راست در خونه ي ستاره…

Going straight into stars' trass

چهار قدم از ور دل ما كه رد شي

Cross our heart less than less

مي بيني ماه شب چهارده داره…

You'll see the Lunar, yes

خورشيد خانم ابروش رو ور ميداره

Sol's decking out Luna's ness

بيا بريم اونجا كه شباش بوي تو باشه تو هواش

Let's mog paradise to smell your redolences

باد كه مياد رد شه بره بريزه سرش ستاره هاش

Wind would pass to affuse stars upon her vertex

وقتي مياي قشنگترين پيرهنت رو تنت كن

Endue your best shirts, when you come

تاج سر سروريت رو سرت كن

Coronate your lording Crown

چشماتو مست كن همه جا رو بشكن  الا دل ساده و عاشق من

Besot your eyes, smite every heart but my naive lover one

قبله يعني حلقه ي چشم مستت

Kiblah is your coquet eye's aura

 ضريح اونكه دست بزنم به دستت

Shrine means I touch your hand

جاي دخيل پامو ببند تو خونت

Clog me to your heart like a votive jess

به جاي مهر سرمو بزار رو شونت

Put my head in your shoulder to pray

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 14  توسط خاوري  | 

حكايت

دو درويش خراساني، ملازم صحبت يكدگر سياحت كردندي، يكي ضعيف بود كه به هر دو شب افطار كردي و آن دگر قوي كه روزي سه بار خوردي. قضا را بر در شهري به تهمت جاسوسي گرفتار آمدند و هر دو را به خانه كردند و درش به گل بر آوردند.بعد از دو هفته معلوم شد كه بي گناهند، در بگشادند. قوي را ديدند مرده و ضعيف جان به سلامت برده. در اين عجب بماندند. حكيمي گفت خلاف اين عجب بودي، كه آن يكي بسيار خوار بود، طاقت بي نوايي نداشت، هلاك شد، و آن ديگر خويشتندار بود، بر عادت خود صبر كرد و به سلامت بماند.

 

چو كم خوردن طبيعت شد كس را        چو سختي پيشش آيد، سهل گيرد

و گر تن پرورست اندر فراخي              چو تنگي بيند، از سختي بميرد

 

An anecdote

Two Khorasani dervishes who were bosom friends were traveling together. One was infirm and broke his fast every two days and the other was robust who ate three meals daily. Accidently, they were apprehended in the entrance of a city for espionage and they were imprisoned in a room and sealed the door by mud. Their innocence was discovered after two weeks, the door was opened. The robust one was found dead and the infirm one alive. They were wondered about it. A sage said the opposite would be more stunning, because greedy one could not stand the indigence and died, the infirm one who was self controlled could stand the predicament and survived.

 If it turns to an habit eating scanty

It'll be easy when happens asperity

If someone is greedy in plenty,

He will be dead in droughty

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 11  توسط خاوري  | 

عادت کنیم که عادت نکنیم...

...Get used to not to get used to

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 22  توسط خاوري  | 

آنقدر به تو فکر کرده ام که سايه ام متورم شده است.
I have thought about you so that my shadow has blown
+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 8  توسط خاوري  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

Without you
On a moonlit night,
My thoughts aflight,
I visited that alley again.

My body,
transformed into eyes,
Craved to actualize,
Another meeting with you, in vain.

Sweet anticipation,
Of love's rejuvenation,
Overflowed
My mortal cup.

In that sacred locality
Outside all reality,
The crazed lover with me
Caught up.

Thorns of your being blossomed,
In every recess of my soul;
Recollections of your laughter,
Echoed from pole to pole.

The perfume of lost memories,
Permeated the whole;
As I recalled that night,
The alley,
The realm of silences,
The brook,
And the glance I took.

Your black eyes,
Full of mystery,
Full of the elixir of life,
Enchanted me. What magic, what strife!

The sky was clear,
The night calm,
Luck happy,
Time tame.

Moonbeams poured into every nook,
Lighting up the branches in the brook.
And the night
And the fields
And the flowers,
And the rocks that hasty day forsook.

I recall you say, "Avoid this love.
Heed the current,
The mirror of transient life.

 
"Today my looks,
Whose tomorrow,
Would please you most, my dove?

"Forget me." You said.
"Leave this town a while,
Preserve that God-given smile."

But,
"Avoid your love, I shall not," I said.
"I will not, till dead."

"The instant my heart--my love partridge,
Lit at your roof,
You threw stones to force me leave,
But I did not. Neither did I grieve.

"You are the hunter," I said. "I'm the game,
Forcing my way into your trap
To make me tame.

"I shall not abandon you
I will not go away,
Not until you do the same."

Droplets oozed down a branch.
With a bitter groan,
The bird of night took to flight.
Tears gathered in your eyes,
The moon's laugher at my plight.

Reminding me of the response I never received.

Sadness engulfed me,
I persisted.
I did not leave.

That night,
The next night,
All my nights,
Joined the darkness that only nights perceived.

You no longer recalled,
The heart-broken lover you had.

You never walked,
Down that alley,
That alley so sad.

Only if you knew,
The distress I went through,
Walking down that alley,
Without you.
+ نوشته شده در  87/09/22ساعت 21  توسط خاوري  | 

عروسک


ميشد از بودن تو               عالمي ترانه ساخت               كهنه ها رو تازه كرد            از تو يك بهانه ساخت


با تو ميشد كه صدام         همه جا رو پر كنه                   تا قيامت اسم ما               همه جا رو پر كنه


اما خيلي دير دونستم        تو فقط عروسكي                  كور و كر، بازيچه ي باد          مثل يك بادبادكي


دل سپردن به عروسك       منو گم كرد تو خودم               تو رو خيلي دير شناختم       وقتي كه تموم شدم


نه يك دست، رفيق دستام  نه شريك غم بودي                واسه حس كردن دردام       خيلي خيلي كم بودي


توي شهر بي كسي هام    تو رو از دور مي ديدم...         با رسيدن به تو، افسوس       به تباهي رسيدم


شهر بي عابر و خالي         شهرِ تنهاييِ من بود            لحظه ي شناختنِ تو          لحظه ي تموم شدن بود


مگه ميشه از عروسك   شعر عاشقونه ساخت ؟    عاشق چيزي كه نيست، شد ؟    روي دريا خونه ساخت؟


اردلان سرافراز از کتاب : از ريشه تا هميشه
+ نوشته شده در  87/09/22ساعت 12  توسط خاوري  | 

خواهم مرد
I will die
بي تو یک روز در اين فاصله ها خواهم مرد
One day, in these farnesses without you I will die
مثل يك بيت، ته قافيه ها خواهم مرد
Like a distich, by the end of rhymes I will die

تو كه رفتي همه ی ثانيه ها سايه شدند

All the seconds are shadows, when you bye

سايه در سايه ی آن ثانيه ها خواهم مرد ..

Pursuing them like a shadow, I will die

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت 13  توسط خاوري  | 

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

 روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

 این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

به وال‌استریت خوش آمدید!!!

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت 12  توسط خاوري  | 

من نه عاشق بودم ، و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...


من خودم بودم و یک حس غریب، که به صد عشق و هوس می ارزید...

پس چه شد؟

پس چه کرد؟ دام تو بر من

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت 14  توسط خاوري  | 

بامداد ما را غروبی نیست...

There is no dawn to our morning


+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 22  توسط خاوري  | 


 
+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 15  توسط خاوري  | 




تا سر و گردنِ نازِ تو پيدا ميشه!

تو كوچه، تند و تند پنجره ها وا ميشه !

عاشق بينوا، غرق تماشا ميشه

وقتي از خونه عزم سفر ميكني: دل، ميگه اومد

وقتي  از كوچه ي ما گذر ميكني: دل، ميگه اومد

ميدونم... ميدونم، قدِ رعنا داري

چشماي زيبا داري، خيلي تماشا داري

تو بايد بودني، كه منم دل دارم

چند ساله تو اين محل حق آب و گل دارم
+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 14  توسط خاوري  | 

Take care about what you are saying to your friends. It's critical to watch your tongue

?Do you like to annoy them by your bitter speeches

?It shall not be like this

?Am I right or not


+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 13  توسط خاوري  | 

قبيله يعني يه نفر

Tribe means only One

سال سقوط سال فرار، سال گریز و انتظار

Year of collapse, Year of subtile, Year of  desertion and waiting


فصل شکفتن فلز، سال سیاه دوهزار

Metal bursting stound, the sable year 2000


سال سقوط عاطفه، تا بینهایت زیر صفر

Year of sentiment's collapse, drying in ultimate subzero


نهایت معراج ذهن، اندیشه‌ی تفسیر صفر

Mind's outrance of ascension: Zero's interpretation idea


تو ذهن ماشین‌های سرد، معنای عشق و احتیاج

The meaning of Love and Need, It's a bootless pain


روی نوار حافظه، یعنی یه درد بی‌علاج

In the punch card of cold machines


سال به بن‌بست رسیدن، پنجه به دیوار کشیدن

Year for deadlock, scratching the wall


از معنویت گم شدن، تن به غریزه بخشیدن

Spirituality lost, accede to the instinct


قبیله یعنی یه نفر، همخونی معنا نداره

Tribe means only One; consanguineous does not mean anything


همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره

Correlation is future's non-interpretable dream


سال سقوط سال فرار، سال گریز و انتظار


Year of collapse, Year of subtile, Year of waiting and desertion


پاییز تلخ و بی‌بهار، سال سیاه دوهزار

Springless bitter fall, the sable year 2000


سالی که خون تو رگ‌ها نیست، قلب فلزی تو سینه‌ست

A year that there are bloodless vessels , metallic heart in the chest


وقتی که تصویر زمان، شکستگی آینه‌ست

 When the Time's image is the mirror breakdown


قبیله یعنی یه نفر، همخونی معنا نداره

Tribe means only One; Consanguineous does not mean anything


همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره

Correlation is future's non-interpretable dream


تو اون روزایی که میاد، کسی به فکر کسی نیست

In those coming days, No body cares about anybody


هرکی به فکر خودشه، به فکر فریادرسی نیست

Everybody is self concerned, not even dreaming redresser


همه به هم بی‌اعتنا، حتی به مرگ همدیگه

All of them are reckless, even to their death


کسی اگه کمک بخواد کی می‌دونه اون چی میگه

If someone needs help, who know what does he say?


توی کتابای لغت، سفیده برگا همیشه

All of the leaves are clean in dictionaries forever


نه دشمنی، نه دوستی، هیچی نوشته نمیشه

Neither enmity nor friendship, none will be written


این ناگزیره واسه ما، سیر صعودی تا سقوط

It's inevitable for Us :an ascending grow toward falling


همیشه قصه‌ی صدا، تمومه با حرف سکوت

Sound's story always ends to Silence


وقتی که آیینه‌ی عشق سیاه بشه زیر غبار

When the Love's mirror turn to be lurid under the mist


وقت طلوع فاجعه‌ست، می‌رسه سال دوهزار

In the moment tragedy will rise, year 2000 is coming by...

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 10  توسط خاوري  | 

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بود و ناگهان متوجه می‌شه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده...
 به عادت دیرینه‌ی ایرانی‌ها، می‌زنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع می‌کنه به برگشتن به عقب!
اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف می‌کنه...
پليس می‌آد و اول با راننده‌ی فرانسوی صحبت می‌کنه و بعد می‌آد سراغ ایرانیه و بهش می‌گه:  

ما باید این آقا رو بازداشت کنیم،ایشون اون‌ قدر مسته که فکر می‌کنه شما داشتی دنده عقب می‌رفتی!!!
+ نوشته شده در  87/09/14ساعت 10  توسط خاوري  | 

ترجمه شعر دچار مشکلات زیادی هست که خودم تا سه روز دیگه کمترش خواهم نمود اما اشتباهات به صفر نخواهد رسید

بن بست

Dead-end

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

The road  path ends to dead-end some times

  گاهی تمام حادثه از دست می رود

The whole occurrence will be missed some times

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

The guy who pretends to wisdom some times
در راه هوشیاری خود مست می رود

Passed balmy in the road of his wisdom
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

A stranger who deeply put hair on the chest some times
وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

when  the sad broken heart passes flawy
اول اگرچه با سخن از عشق آمده

  the very first he started with the love rune Although
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

At the end he will go against what he said
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

The lover is going to tumult some times

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

 Will go When the love battle's dust let up
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

Here some one decide for herself
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

The others ever go followingly
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

Oh from a parvenu's haughtiness

وقتی میان طایفه ای پست می رود

When He goes among servile persons
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

However it is ludicrous contains bitter laughters
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

We will get the government we deserve
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

These moments which worth our bend stature

تیریست بی نشانه که از شست می رود

It is a causeless arrow which breeze off the thumb

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

Wayless persons simply arrive to their destination

اما مسیر جاده به بن بست می رود

But the road path ends to dead-end

+ نوشته شده در  87/09/13ساعت 22  توسط خاوري  | 

May your home always be too small to hold all of your friends
بادا که خانه‌ات برای گنجاندن همه‌ی دوستانت کوچک باشد
 
+ نوشته شده در  87/09/12ساعت 18  توسط خاوري  | 

Chess

سفیدی خیال تو را

Many Times, I have drawn the whiteness of

بارها در خیالم کشیده ام

your dream in my mind...

سیاه و سفید

Black and White

تنهایی را بارها

Oftentimes, I have lost Loneliness

در حضور تو گم کرده ام

in your presence

سیاه وسفید

Black or White

رخ تو سفید

Your white Castle

اسب های سیاه و من

Black Horses and I

سیاه و سفید

Black or White

من در همان حرکت اول مات تو شدم

I was  just checkmated in your very first movement

و بی خیال ناپلئون٬

 Do not ever mind about Napoleonic risk

همه چیز را بهم ریختم

and I busted everything up

 

ع.فراهانی

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت 13  توسط خاوري  | 

آلبرت انيشتن : قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست قرآن تنها كتابي است كه براي هدايت بشريت فرستاده شده است راهي كه فلاسفه از هدايت آن عاجزند !!!!
+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 22  توسط خاوري  | 

در آغاز

ناچیزتریم از دانه ای

اما ای کاش

به درختی ختم شویم

At the beginning

We are much meager than a seed

But if conj

Grow as a tree

+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 21  توسط خاوري  | 

:اينشتين
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است
+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 13  توسط خاوري  | 

 تا حالا بهش فکر کردید؟

برای تنفر؛

برای کینه...

هزار تا دلیل داریم

اما برای دوست داشتن، ابدا دنبال دلیل نیستیم



بی هیچ  دلیل محکمه پسندی
دوستت دارم...
+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 20  توسط خاوري  | 

آلبوم جديد مايكل جكسون به نام king of pop براي سال 2008 به بازار آمد. سلطان پاپ جهان اين روزها كم كار شده است. آهنگهاي اين آلبوم نيز مثل آلبوم قبلي 25th anniversary of Thriller كاملا تكراري و قديمي هستند.




 
+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 14  توسط خاوري  | 

 

The Road Not Taken

TWO roads diverged in a yellow wood,

And sorry I could not travel both

And be one traveler, long I stood

And looked down one as far as I could

To where it bent in the undergrowth;

 

Then took the other, as just as fair,

And having perhaps the better claim

Because it was grassy and wanted wear;

Though as for that, the passing there

Had worn them really about the same,

 

And both that morning equally lay

In leaves no step had trodden black.

Oh, I marked the first for another day!

Yet knowing how way leads on to way

I doubted if I should ever come back.

 

I shall be telling this with a sigh

Somewhere ages and ages hence:

Two roads diverged in a wood, and I,

I took the one less traveled by,

And that has made all the difference

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 17  توسط خاوري  | 

نامردی، شاید....

در بستر مردی زاده شد.....

که خیانت!....

تمام مردانه اش را....

به زنجیر کشید!!!

نامردی.....شاید....

در میان دامن زنی نطفه بست.....

که قانون روزگار را.....

بی پروا پاره کرد!!!

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 0  توسط خاوري  | 

می آید.....

     می رود....

با اینکه نیامده.....

   اما،  نمی رود....              

می بینی؟

خیالت هم خیال بازی دارد...با من!!!

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 0  توسط خاوري  | 

بترس از كسي كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارد
+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 13  توسط خاوري  | 

اصطلاح squeaky bum time توسط آلكس فرگوسن مربي بسيار معروف انگليسي اختراع شد.

اين اصطلاح به معناي هيجان زياد و در نتيجه آن خراب شدن اوضاع گوارشي آدم است.

اما  من خودم يه اصطلاح معادل فارسي خوب براش پيدا كردم:
"انگار تو دلم رخت ميشورند."

در کتاب هری پاتر ، ترجمه ویدا اسلامیه ، اينطور ترجمه كرده: " انگار یه موش رفته بود تو شکمش !! "

خوب حالا خودتون مقايسه كنيد ببينيد كدام معادل بهتر است؟
+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 10  توسط خاوري  | 

سلام من به تو یار قدیمی
منم همون هوادار قدیمی
هنوز همون خراباتی و مستم
ولی بی تو سبوی می شکستم
همه نشسته ایم ساقی کجایی
گرفتار شبیم ساقی کجایی
اگه سبوی می شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی
اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر آی شده خونه ی تزویر
تو محراب دل ما ، تویی تو مرشد و پیر
همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم ومی جوییم سر ساقی سلامت
یک روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید
پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 21  توسط خاوري  | 

این کتاب شما را با زبان عامیانه لات و لوت‌ها، و اراذل و اوباش خیابانی آشنا کرده و بیش از 3000 اصطلاح و عباراتی را که آن‌ها معمولاً در مکالمات خود به کار می‌برند، معنی کرده و به تصویر می‌کشد. در واقع تمام این کلمات به صورت مصور نشان داده شده‌اند تا خودتان بتوانید معنی و مفهوم آن‌ها را در دنیای خلاف‌کاران انگلیسی‌زبان از نزدیک مشاهده کنید. این کتاب می‌تواند ساعت‌ها شما را به خود سرگرم ساخته و از خواندن آن لذت ببرید.

این کتاب در قطع پی‌دی‌اف و 172 صفحه در حدود چهار مگابایت حجم دارد

Vice Slang
دوستان بعد از اينكه روي اسم كتاب كليك كرديد صفحه اي باز ميشه كه توش
ميبايست دكمه Free User را بزنيد. سپس صفحه ديگريباز ميشه كه بعد از گذشت چند ثانيه
دكمه Download را به شما نشون ميده كه پس از فشردن ان دكمه عمليات دانلود شروع ميشود.
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 17  توسط خاوري  | 

این یک دوره‌ی دو مرحله‌ای برای کسانی است که می‌خواهند آزمون سطح زبان انگلیسی یا IELTS را با موفقیت پشت سر بگذارند. سطح متوسطه‌ی این دوره با این هدف تنظیم شده است که نمره‌ی 4 تا پنج و نیم را کسب کرده و با تمرینات و فعالیت‌هایی که ارایه گردیده‌اند، مهارت‌های لازم برای موفقیت در این آزمون را کسب کنید. این دوره‌ی فشرده بک انتخاب عالی برای آمادگی هر چه سریع‌تر و یک دوره‌ی 30 تا 40 ساعتی است که می‌تواند شما را تا لحظه‌ی آزمون قبراق و سرحال نگاه دارد. این دوره شامل یک کتاب و سی‌دی است.



Password: MJAG23

 
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 17  توسط خاوري  | 

Chapter 01: The teaching of rhetoric to students of science and technology (plus contents/introduction) (PDF, 88 KB)
Chapter 02: An approach to the teaching of scientific English discourse (PDF, 73 KB)
Chapter 03: EST in theory and practice (PDF, 58 KB)
Chapter 04: The description of scientific language (PDF, 57 KB)
Chapter 05: Two types of communication exercise (PDF, 48 KB)
Chapter 06: Gradual approximation (PDF, 155 KB)
Chapter 07: Directions in the teaching of discourse (PDF, 57 KB)
Chapter 08: The deep structure of discourse and the use of translation (PDF, 54 KB)
Chapter 09: Approaches to discourse (PDF, 112 KB)
Chapter 10: Rules and procedures in discourse analysis (PDF, 44 KB)
Chapter 11: Interpretative procedures and the importance of poetry (PDF, 50 KB)
Chapter 12: The authenticity of language data (PDF, 39 KB)
Chapter 13: The process and purpose of reading (PDF, 40 KB)
Chapter 14: The simplification of use (PDF, 37 KB)
Chapter 15: The significance of simplification (PDF, 43 KB)
Chapter 16: Pidgin and babu (PDF, 49 KB)
Chapter 17: Linguistic insights and language teaching principles (PDF, 80 KB)
Chapter 18: The partiality and relevance of linguistic descriptions (PDF, 51 KB)
Chapter 19: Notional syllabuses (PDF, 28 KB)
Chapter 20: The communicative approach and its application (plus bibliography) (PDF, 99 KB) 

 

Professor Henry Widdowson
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 17  توسط خاوري  | 

نظریه پردازان ترجمه
  • Peter Newmark
  • Anthony Pym
  • Itamar Even-Zohar
  • Mona Baker
  • Mona Baker's links to Translation sources
  • Sussan Bassnet
  • Lawrence Venuti
  • Edwin Gentzler
  • Gideon Toury
  • José Lambert
  • Jean Delisle
  • Andrew Chesterman
  • Theo Hermans
  • Christiane Nord
  • Daniel Gile
  • Miriam Shlesinger
  • Michael Cronin
  • Douglas Robinson
  • + نوشته شده در  87/09/06ساعت 17  توسط خاوري  | 

    ترانه آب دريا

    به‌روايت احمد شاملو

     

    دریا خندید
    در دور دست،
    دندان‌هایش کف و
    لب‌هایش آسمان.
     
    ــ تو چه می‌فروشی
      دختر غمگین سینه عریان؟
     
    ــ من آب دریاها را
      می‌فروشم، آقا.
     
    ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
      چی داری؟
     
    ــ آب دریاها را
      دارم، آقا.

    ــ این اشک‌های شور
      از کجا می‌آید، مادر؟
     
    ــ آب دریاها را من
      گریه می‌کنم، آقا.
     
    ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
      سرچشمه‌اش کجاست؟
     
    ــ آب دریاها
      سخت تلخ است، آقا.
     
    دریا
    خندید
    در دوردست،
    دندان‌هایش کف و
    لب‌هایش آسمان.

    + نوشته شده در  87/09/05ساعت 18  توسط خاوري  | 

    دلت شاد، لبت خندان بماند

                                     برایت عمر جاویدان بماند

    خدا را میدهم سوگند بر عشق

                                  هر آنخواهی برایت بماند

    بپایت ثروتی افزون بریزد

                                که چشم دشمنت حیران بماند

    تنت سالم سرایت سبزه باشد

                                    برایت زندگی آسان بماند

    تمام فصل سالت عید باشد

                                    چراغ خانه ات تابان باشد
    + نوشته شده در  87/09/04ساعت 21  توسط خاوري  | 

    براي آنكه به جايي برسيم كه نرسيده ايم بايد از راهي برويم كه تا كنون نرفته ايم .

    "خانم گاندي  نخست وزير هند"

    + نوشته شده در  87/09/04ساعت 18  توسط خاوري  | 

    سوال: راستي طعم تنهايي چيست؟

    پاسخ:
    شيرين براي عرفا
    ترش براي شعرا
    تلخ براي فقرا
    شور براي عشاق
    و...
     متاسفانه ملس آلبالويي براي دلقكها

    براي من اما... تنهايي طعمي ندارد....

    تو كه هستي ...

    حتي از دور... از لاي چشمي در هم تنهايي را نخواهم ديد...

    ممنونم از تو، كه تعريف تنهاي تنهايي را از قاموس عمر من پاك كردي
    + نوشته شده در  87/09/04ساعت 14  توسط خاوري  | 


    « The Weary Blues »

    Droning a drowsy syncopated tune

    Rocking back and forth to a mellow croon

         .I heard a Negro play

    Down on Lenox Avenue the other night

    By the pale dull pallor of an old gas light

         ... He did a lazy sway

        ... He did a lazy sway

    To the tune o' those Weary Blues

    With his ebony hands on each ivory key

    He made that poor piano moan with melody

         !O Blues

    Swaying to and fro on his rickety stool

    He played that sad raggy tune like a musical fool

         !Sweet Blues

    Coming from a black man's soul

         !O Blues

    In a deep song voice with a melancholy tone

    I heard that Negro sing, that old piano moan

     

         Ain't got nobody in all this world

           .Ain't got nobody but ma self

           I's gwine to quit ma frownin

           .And put ma troubles on the shelf

     

    Thump, thump, thump, went his foot on the floor

    He played a few chords then he sang some more

     

         I got the Weary Blues

           .And I can't be satisfied

           Got the Weary Blues

           And can't be satisfied

           I ain't happy no mo

           And I wish that I had died

     

    And far into the night he crooned that tune

    The stars went out and so did the moon

    The singer stopped playing and went to bed

    While the Weary Blues echoed through his head

    He slept like a rock or a man that's dead

    « آوازه‌خوان خسته »

    مي‌شنيدم يه سيا

    كه با زمزمه‌ي آرومي خودشو تكون مي‌داد

    آهنگ خفه‌ي گرفته‌ي خواب‌آوري رو مي‌زد.

    اون شب پايين خيابون « گنوكس »

    زير نور كم سوي يه چراغ گاز كهنه

    به آهنگ اون آوازاي خسته

    آروم مي‌جمبيد

    آروم مي‌جمبيد.

    با سرانگشتاش كه به آبنوس مي‌موند

    رو كليداي عاجي

    از يه پيانو قراضه آهنگ در‌مي‌آورد.

    رو چارپايه‌ي تقّ و لقّش

    به عقب و جلو تكون مي‌خورد و

    مث يه موسيقيدون عاشق

    اون آهنگاي خشن و غمناكو

    مي‌زد،

    آهنگايي كه

    از دل و جون يه سيا در‌مياد.

    آهنگاي دلسوز.

    پيانوش ناله مي‌كرد و

    مي‌شنيدم كه اون سيا

    با صداي عميقش

    به يه آهنگ ماليخوليايي مي‌خوند:

    "- و تو همه دنيا هيچكي رو ندارم

    جز خودم هيچكي رو ندارم،

    مي‌خوام اخمامو وا كنم و

    غم و غصه‌موبذارم كنج تاقچه. "

     

    دومب، دومب، دومب...

    صداي پاش تو خيابون طنين مينداخت.

    اون وخ

    چند تا آهنگ كه زد يه چيز ديگه خوند:

    "- من آوازي خسته دارم و

    نمي‌تونم خوش باشم.

    آوازي خسته دارم و

    نمي‌تونم خوش باشم.

    ديگه هيچ خوشي تو كارم نيست

    كاشكي مرده بودم. "

     تا دل شب اين آهنگو زمزمه كرد.

    ستاره‌ها و مهتاب از آسمون رفتن.

    آوازه‌خون سيا آوازشو تموم كرد و خوابيد

    و با آوازاي خسته‌اي كه تو كله‌اش طنين مينداخت

    مث يه مرده، مث يه تيكه سنگ به خواب رفت.

     
    + نوشته شده در  87/09/03ساعت 21  توسط خاوري  |