87/11/30
كوه يخ
کوه یخ
تو سرزمين يخ ها پر از سكوت غم ناك
هميشه باد قطبي هميشه برف و كولاك
رو سردي لب من
ملال غم نشسته
طوفان وحشي شب كوه يخو شكسته
كوه يخم من كه رو
آب شدم شناور
داغ حوادث مي كنه آبم سراسر
نه جنگل سبز نه باغ و گلها
نه كوه سنگي نه دشت و صحرا
هميشه اينجا كولاك
و باده
نه كلبه پيداست نه ختم جاده
زمين قطبي همش سپيده
87/11/29
The Assassination
The Assassination
It begins again, the nocturnal pulse.
It courses through the cables laid for it.
It mounts to the chandeliers and beats there, hotly.
We are too close. Too late, we would move back.
We are involved with the surge.
Now it bursts. Now it has been announced.
Now it is being soaked up by newspapers.
Now it is running through the streets.
The crowd has it. The woman selling carnations
And the man in the straw hat stand with it in their shoes.
Here is the red marquee it sheltered under.
Here is the ballroom, here
The sadly various orchestra led
By a single gesture. My arms open.
It enters. Look, we are dancing.
1968
| Donald Justice |
87/11/27
می روی؟

حال که دیوانه شدم می روی؟
بی سر و سامانه شدم می روی؟
می روی افسانه شدم می روی
***
نیست کسی مونس تنهایی ام
وای به حال سر سودایی ام...
زار چو پروانه شدم می روی
تشنه ی پیمانه شدم می روی
می روی افسانه شدم می روی
****
یار تو ام یار وفادار تو
سوخت مرا شعله ی رخسار تو
حیف که بیگانه شدم می روی
بی سروسامانه شدم می روی
می روی افسانه شدم می روی
***
می روی جانم به فدایت نرو
سوختم از جور و جفایت نرو
زار چو پروانه شدم می روی
تشنه ی پیمانه شدم می روی
می روی افسانه شدم می روی
87/11/26
87/11/25
خاطراتی که میمیرند- میثم امانی
سلامها كه به محض ورود میمیرند
برای آینهها، خوبها، قدیمیها
كه عاشقند و با این وجود میمیرند
برای مردم پاییز اشك میریزم
كه زیر سیلی عصر كبود میمیرند
نفس كشیدن سیگارها به من آموخت
كه بعضی آدمها مثل دود میمیرند
من از حضور همین زندگی و بعضیها
اگر بهانه ماندن نبود، میمیرند
یك اتفاق نیفتاده شكل میگیرد
یكییكی همگی دیر و زود میمیرند
87/11/24
من هم الان متنفرم
از چی؟
از اینترنت
از ارتباط مجازی
از هر ارتباطی که رو در رو نیست
ارتباط تلفنی
ارتباط متنی
چت
هر ارتباطی که باعث بشه ادم روند مثبت زندگیشو از دست بده
نمی خوام
متنفرم
چه اشکالی داره؟
متنفرم. میخوام متنفر باشم از همه ادم ها...
و از کارم
و از دانشگاهم
و از محیطی که توش نفس میکشم
از کشوری و شهری که حال ادم های ساده رو میگیره و اونها را هالو فرض میکنه
متنفرم
87/11/24
از طعنه دشمنان مرا باکی نیست *** مستوجب رحم دوستام نکنی
87/11/24
art
دل شکستن هنر نمی باشد.
no comments
87/11/21
امروز
روز نا امیدی من است.
هر روز رنگی و بویی
امروز برای من سیاه است.
87/11/20
طوفان شده بودو من نميدانستم
ويران شده بود و من نميدانستم
بر مزرعهء خشك دلم بي وقفه
باران شده بود و من نميدانستم
عكس دل او بود كه بر موج نگاه
رقصان شده بود و من نميدانستم
باز آمده بود و بعد از آن سرسختي
آسان شده بود و من نميدانستم
يك بيت از او خواستم او يكباره
ديوان شده بود و من نميدانستم
بر سفرهء خالي دلم بي تعارف
مهمان شده بود و من نميدانستم
اين آتش عشق زير خاكستر دل
پنهان شده بود و من نميدانستم
راضیه ایمانی
87/11/20
چقدر ایمان خوب است!
چه بد می کنند آن ها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر!
دروغ می گویند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی، قائمی، موعودی در دل ها نباشد، ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن را چه سود؟
(دیده را فایده آنست که دلبر بیند گر نبیند چه بود فایده بینایی را)
دکتر علی شریعتی
87/11/20
87/11/19
شعري از سهراب
The pilgrim's glance fell over the table
چه سیب های قشنگی
!What pretty apples
حیات نشئه تنهایی است
.Life thirsts for solitude
و میزبان پرسید
And the host asked
قشنگ یعنی چه؟
?What is beauty
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
.Beauty means the love-enchanted definition of images-
و عشق ، تنها عشق
And love, only love
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
It acquaints you with the warmth of an apple
و عشق ، تنها عشق
And love, only love
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
Carried me to the width of sorrow of lives
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
It took me to the possibility of flight
- و نوشداری اندوه؟
? Did it take to the balsam of grief-
- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
87/11/17
معما
عیب از دل منه یا از نیومدنت تو؟
87/11/17
بی خوابی
بدون تو حالم بده
دوباره به سرم زده بی خوابی
بیا ببین، شکستم و کاشکی بگیری دستم رو
گرفته جون خسته ام رو بی تابی
نموندنت مصیبته ، یه ترسِ بی نهایتهمنو گرفته وحشتِ تنهایی
آشفتگیِ تو صدام ، کاش خودت رو بزاری جام
فقط همین مونده برام: رسوایی
زجری که بی تو می کشم، کشنده است
مثلِ خوره تو جون لحظه هامه
رفتنت از پیش من، مثله یه انتقامه
یه عالمه فکر و خیالِ منفی ، نبودنت سوژه ی ترسیدنه
این که نشد زندگی ، مرگ رو به چشم دیدنه
میون تاریکی این لحظه ها ، من توی دنیای خودم اسیرم
با غصه ی رفتنت تا حد مرگ میرم
تو نیستی و شب اومده ، بدون تو حالم بده
دوباره به سرم زده بی خوابی
بیا ببین شکستمو ، کاشکی بگیری دستم رو
گرفته جون خستم رو بی تابی
نموندنت مصیبته ، یه ترس بی نهایته
منو گرفته وحشته تنهایی
آشفتگیِ تو صدام ، کاش خودت رو بزاری جام
فقط همین مونده برام: رسوایی
یه فرصت دوباره از تو می خوام
یه فرصت کوچیک و عاشقونه
برای من، یه گوشه ای تو دلت
کاشکی یه جایِ بخششی بمونه
کاشکی یه جایِ بخششی بمونه
دوباره قلب رو می بره ، تیزی ترس و دلهره
دوباره غصه می خوره این عاشق
این روزگار شرم آوره ، لحظه به لحظه بدتره
بی تو به سختی می گذره ، با هق هق
تو نیستی و شب اومده ، بدون تو حالم بده
دوباره به سرم زده بی خوابی
بیا ببین شکستمو ، کاشکی بگیری دستم رو
گرفته جون خستم رو بی تابی
نموندنت مصیبته ، یه ترس بی نهایته
منو گرفته وحشته تنهایی
آشفتگیه تو صدام ، کاش خودتو بذاری جام
فقط همین مونده برام : رسوایی
87/11/11
شک
87/11/10
كارنامه شب
87/11/10
داستانك
استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........
استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ،
نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من
این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ،
چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند :
هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین
طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری
جسارتا" گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج
می شوند . و مطمئنا" كارتان به بیمارستان خواهد
كشید .......
و همه شاگردان
خندیدند
.
استاد
گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده
است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم
؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشكلات زندگی هم مثل همین است
.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود.
فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از
خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت
فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه
برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........
زندگی كن....
زندگی همینه.....
